خرید عینک آفتابی اصل فروش کارتن خالی اسباب کشی آگهی رایگان بلیط هواپیما قیمت گوشی تعمیرات موبایل مشاوره تحصیلی مجله اینترنتی مگیتو مدرک معادل
بستن تبلیغات [X]
گرافیک تی‌وی
گرافیک تی‌وی

سلام آسمانی ام!

از خاک برایت می نویسم.

نمی دانم کدامین پر پرواز را می توان به نوازش کشید با دست های دل، که برساند این سطر های بارانی مرا تا تو.

آن بالا، در مأوای آبیت، خاک چه دور است و چه بیگانه!

و من چه تاریکم و چه دلتنگ حضور غایب تو!

برایم بگو، با طنینی از جنس خاطره، یاد، سراب،

برایم بگو شرح درخشش لحظه های تابان آسمانی خود را. همه را می شنوم. همه را می خوانم.

همه را می بینم در رویا هایی به رنگ دلتنگی های خیسم برای تو.

بگو آنجا، آنجا که نقطه پایان توقف هاست،

تو چگونه پرواز را برای تکه های پرواز نیازموده ی دلت مشق می کنی؟

آه که چه سبکباریِ دردناکیست، جریان ادراک شیرینیِ این حقیقت تلخ!

تو آنجا در پایان درد، همراه ترجمان های انتظار های بارانی و پنهانی خویش،

و من اینجا در دل خاک، همچنان به انتظار رسیدن سالشبی دیگر از سالشب های تاریکِ رفتنِ تو!

زمان اینجا همچنان تاریک و سنگین، می رود و می رود تا باز برسد به تو، به من، به شب!

به شبی تاریک و تاریک، که ستاره ها بر پیشوازت باریدند و خاک در قفایت به آسمان می رفت!.

بار دیگر زمان، در گردش مأیوسوار خود، می رسد به آن نقطه تاریک آغاز،

و باز من،

در کرانه ی سیاه این دریای توفانی درد،

ایستاده ام به تماشای تکراری دیگر، در حصار گردباد کابوس و خاطره!.

و تو، ستاره سوزان من! در خاطرت دیگر نیست، من و خاک، شب و درد!.

برایم بگو، آن بالا، هر شبانگاه، در میهمانی ابدی ستارگانی که می درخشند و نور را بر حضورت زمزمه وار می پاشند،

تو با کدامین هیأت ناب خویش می درخشی؟

برایم بگو آسمانی ام!

برایم بگو آن بالا، در غیبت شب و درد و انتظار، چگونه خنده های عزیزت را بهشتباران می کنند!

برایم بگو. داستان های ناگفتنی آبیِ تابش های خویش را برایم بگو!.

از درخشش آواز های روشنت، که آن بالا دیگر نهان نیست. آشکار است و جاری! مثل آبشاری از نور،

نور!

از شکوه سبکبالی پرواز های فراتر از آسمانت، همان پرواز هایی که در رویا های شب های دلتنگی من،

شب های خاکی و سرد و سیاهم،

از پس پرده های درد اندود اشک های بی پایان نظاره اش می کنم!

برایم بگو، باز با طنینی از جنس یاد، از جنس سراب، رویا، برایم بخوان، شرح پرواز های ناکرده ام را،

برایم باز بفرست از جاده های رویا های خیس من،

گرمای عزیز دست های خسته ات را که دیگر آن بالا، سرد و خسته نیست!

شرح شانه های آشنایت را که چون دیروز های تار، خوابِ پریشانِ تکه های بر جای مانده ات را، بی صدا نمی لرزند!.

از حال ما اگر بخواهی،

اینجا همچنان شب است. شب همچنان سیاه است و سیاهی همچنان سنگین.

از حال خاک اگر بخواهی، هنوز تار است و سرد است و سرد!

مانند قلب من، پس از آخرین درخشش تو!

از حال من اگر بخواهی، وای! وای بر من،

وای بر من پس از سفرِ تابانِ تو!.

دلتنگم آسمانی ام!

دلتنگم به وسعت اندوه تنها پر کشیدنت.

دلتنگم به وسعت تمام درد بر جای ماندن خویش!

بی تو!.

دلتنگم آسمانی ام!.

و کجاست فریادی، نوایی، اشکی،

که یارای ترجمانش باشد، اینهمه آتشِ وجودِ خاکیِ مرا!؟

خوشا بر دل تو! بر نگاه تو! بر شانه های تو!

در آن سوی آسمان!

وای! وای بر من،

وای بر من پس از سفرِ تابانِ تو!.

تا عرش شعله می کشم، تا انتها تمام می شوم، تا هیچ می پیمایم این شرح تاریک را،

تا باز، باز رسم به آن انتهای آشنای سرخ،

تا باز، باز رسم به آن ابتدای آشنای تاریک!.

به آغاز پایان سیاه من!.

و چه تلخ است، انتهای تمام شب گردی های بی انتهایم در جاده های آشنای خاطره ها!

انتهایی همیشه آشنا، که هر شب و هر شب، در ختم رویا های سرشارم از تو،

می رسم به همراهی سیل اشک به حقیقت استوار و تاریکش!

حقیقتی تا همیشه استوار، تا همیشه تاریک!.

استوار همچون تو، تاریک همچون من!.

وای! وای بر من،

-وای بر من پس از سفرِ تابانِ تو!.-




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 105 ،

سلام به همگی.

آی وای آخ واخ آه واه... دیگه چی بگم که نشون نق زدن باشه؟!

رفتم امتحان دادم. افتضاح بود و عجیب اینجاست که من اصلا خیالم نیست. این قدر خونسرد خرابش کردم که الان موندم توش.

خلاصه اینکه باید از عقب تر شروع کنم. عقب تر از جایی که ولش کردم. خوب البته برای من دور از انتظار نبود. بیشتر از1سال کامل گذاشتمش کنار و اصلا نرفتم طرفش. این امتحان هم چون واسه تعیین سطح بود اصلا نباید می خوندم و نخوندم. حالا باید منتظر باشم تا ترم نیمه تموم بگذره و از اول ترم بعدی برم سر کلاس.

یکی از عزیز عزیز عزیز هام در جواب پرسشم که مشخصات کتاب رو ازش می خواستم گفت تو، یعنی من، چند ماه دیگه خسته میشی دوباره ولش می کنی. نمی دونم شاید درست گفته باشه ولی...

بیخیال.

این ها رو بیخیال بچه ها من سفر دلم می خواد الان به کی نق بزنم؟ کاش می شد ما چندتا با هم می رفتیم! وای چه رویای با حالی! الان میرم رویاپردازی.

راستی1سوال جدی و البته بی ربط. ببینم شاید جوابش این طرف ها باشه که از کسی نپرسم.

دلم حسابی می خواد بدونم واسه چاپ1نوشته باید از کجا شروع کرد. یعنی قدم اول اول اول چیه. اول که نوشته رو زدیم زیر بغلمون و از در خونه رفتیم بیرون باید واسه شروع بریم کجا؟ پیش کی؟

شکلک فضولی ارضا نشده.

باز کلامم رشته رشته شد و هر رشته رفت1طرف!.

اومده بودم عاقبت امتحانم رو بگم که این مدلی شد ببخشید. برم1خورده در جهان مجازی دوست داشتنی بچرخم ببینم واسه امشب چی گیرم میاد.

ایام همگی تا همیشه ایام به کام.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 105 ،

سلام.

تقریبا مطمئنم زدن این پست اصلا درست نیست. ولی دلم خواست بزنم. دلم خواست به یکی بگم. دلم خواست حرف بزنم در موردش هرچند سربسته. اینجا راحتم خیلی راحت. دلم خواست بگم. راستش خواستم روی این پستم رمز بذارم تا هم با گفتنش از این هیجان افتضاح کم کنم و سبک بشم و هم شما ها این پراکنده های در هم بر همم رو نبینید و نخونید و... خسته شدم از بس بار تردید های پیچیده در لبخند رو روی شونه هام بردم.

کاش متوجه فشاری که زیرش گیر کرده بودم و هنوز دارم احساسش می کنم شده باشید! شاید این طوری کمی در نظر افرادی که این رو می خونن تبرئه بشم.

خلاصه اینکه رمز گذاشتن روی1پست خاص رو بلد نیستم و از پس میل به فریاد زدنم هم بر نیومدم این بود که اینجا با این پست پاشیدهم خودم رو در نظر هر کسی این رو می خونه ضایع کردم.

بیخیال!. خودم رو عشقه که راحت شدم و شاید کمی سبکبار.

دیشب شبی بود واسه من. عجیب و عجیب و عجیب. اگر خودم پشت سر نذاشته بودمش و از کسی می شنیدم شاید باورم نمی شد.

شب تلخ و شیرینی بود همراه1عالمه چاشنی وحشت. در طول اون ساعت های محدود من بار ها وحشت کردم، آسوده خاطر شدم و باز وحشت کردم، ملتهب شدم، دیوونگی کردم، جنگیدم، خندیدم، گریه کردم، ترسیدم، تردید کردم، تجربه های به خیال خودم بی تکرار رو دوباره دوره کردم، پشیمون شدم، مطمئن شدم، باور کردم، ناباور شدم، تموم شدم و نمی دونم الان دوباره شروع شدم یا نه. واقعا نمی دونم!.

استارتش تقریبا از3هفته پیش زده شده بود و من با اینکه داشتم از دلواپسی دیوونه می شدم هنوز اینقدر گرفتار و اینقدر منطقی بودم که بزنم به جاده تماشا و تحمل تا ببینم چی پیش میاد. از این گذشته، خودم هم درگیر بودم، سفر در پیش داشتم و لازم بود حواسم باشه به خودم. این بود تا دیشب!.

شبی بود دیشب.

دیشب هوالی ساعت7به شدت مطمئن شدم که عزرائیل اومده دیدنم و به چه ضربی هم بهم نازل شده ولی از بس ترسیده بودم خیال نداشتم بهش ببازم. به نظرم10-20دقیقه جنگیدم، بعدش باختم، بعدش از ترسم زنده بودنم یادم رفت چه برسه به حرف زدنم، حدود10دقیقه زمان عزرائیل صرف این شد که کمک کنه من نفس و صدام رو پیدا کنم، تا8گفتم، تا8ونیم شنیدم، اعلام کردم که موافق پذیرش شنیده هام نیستم و به شدت می خوام که عزرائیل حرف اصلیش رو بزنه و بره، نمی دونم چند دقیقه مونده به9بود که با اصرار های بی وقفه و البته وحشیانه خودم1خبر خیلی بد گرفتم که خیال کردم جهان برام بی تمدید تموم شد، حدود5دقیقه بعدش بهم تفهیم شد هنوز جای تمدید داره ولی من باید بجنبم، حدود10جنبیدم واسه تکرار1سری تجربه ترسناک در هم و مرکب از جرأت و وحشت و خریت و وحشت و بی احتیاطی و وحشت و... که مدت ها بود دیگه مرتکبشون نشده و مطمئن بودم دیگه در تمام عمرم تکرارشون نمی کنم و تحت پشتیبانی شاید سربازان جناب ابلیس که خودم هم البته جزوشون بودم رفتم واسه عمل، تا حدود2ونیم از شدت التهاب مهمون حضرت جنون پرواااز کردم، حدود3و نیم صبح قاطی التهاب و وحشت ناباوری و کمی خاطر جمعی نسبی هم بود، حدود4صبح، سراب بود، سراب من چه تاریک شده بود! ساکت، تاریک، سرد! باورم نمی شد! واسه1لحظه روح از جسمم رفت و باور کنید مثل تولد دوباره بود وقتی فهمیدم این در کامل بسته نشده. من چه دیر کرده بودم و چه قدر مدیون پروردگارم که اجازه نداده بود بیشتر دیر کنم، پروردگار مهربونی که گیر ها رو هرچند موقت زد کنار و اجازه داد دیشب شب شروع تعطیلات3روزه باشه.

خدایا خیلی دوستت دارم خیلی!

نمی دونم چه مدت طول کشید. نمی دونم سراب من بودم یا...

اشک و وحشت و اشک و وحشت و اشک و لبخند و اشک!.

زمان برای از دست دادن نداشتم. این رو بهم یادآور شدن و چه خوب کردن، حدود5صبح همچنان ملتهب ولی با خاطر شاید کمی جمع تر باز هم در حرکت در مسیر نمی دونم درست یا نادرست بودم، حدود11برای چندمین بار از دیشب تا اون لحظه، ولی این بار مطمئن تر و قاطع تر از تمام اون دفعات خاطر جمع شدم که دیگه مورد چندانی برای التهاب نیست و باید مدارا و مدارا و حسااابی مدارا وسط باشه تا موارد التهاب کاملا برطرف بشن، حدود11و41 دقیقه، این رو از روی گوشیم دیدم که دقیقه هاش بالا پایین نشه، بین4دیواری امن و دوست داشتنی خونهم پناه گرفته و با تماس تلفنی یکی از دوست ها به خودم اومدم تا مطمئن بشم من و دیشب و امروزم واقعی بودن و این بار مثل دفعات پیش نه کابوس دیدم نه رویا و این خود من بودم که تمام این ساعت های عجیب رو زندگی کردم. من که خیال می کردم دیگه عاقل شدم و جرأتم رو و جنونم رو مثل خیلی چیز های دیگه در گذشته ها جا گذاشتم و گذشتم.

به اون دوست پشت خط نگفتم چی شده. به دوست بسیار عزیز بعدی که تلفنی باهاش صحبت کردم هم نگفتم که چه ساعت هایی داشتم. به هیچ کسی نگفتم. خیال هم ندارم بگم. هیچ کجا جز اینجا. اینجا و با این نوشتن های بی سر و ته.

حالا ساعت حدود12شب هست و من اینجا نشستم. سیستمم با کمترین درجه وولوم صدای اسپیکرش توی بغلم معصومانه ازم فرمان می بره و من دارم با ایجاد کمترین حرکت و حد اقل صدای ممکن می نویسم متنی رو که نمی دونم توی وبلاگم می ذارمش یا نه.

حالا دارم به از دیشبم تا الانم فکر می کنم و به نظرم بی نهایت عجیب میاد که امروز تونستم با خونسردی ترسناکی که از خودم بعید می دیدم و می بینم، گوشی رو توی خونه بگیرم دستم و به سادگی آب خوردن به تلفن های بعد از ساعت11ونیم که بهم می شد جواب بدم، تلفن های مادرم و دوستانم. باهاشون صحبت های عادی کنم و حتی واسه1لحظه هم از شدت هیجان ملتهبم خطا نزنم.

حالا در آرامش بعد از ماجرا دارم فکر می کنم که از دیشب به این طرف راه رو درست رفتم یا نه. تنها چیزی که به نظرم میاد1چیزه.

این اولِ ادامه ی قصه هست. قصه ای که شاید2سال دیگه جرأت کنم بنویسمش شاید هم نه. ولی چه بنویسمش و چه ننویسمش، این قصه منه و من چه قدر دلم می خواد که بشه از اینجا به بعدش رو دسته کم تمیز تر بسازم. شاید هرگز نقش اول کاملی برای داستانم، داستان شخصی خودم نباشم که البته با ویرانی هایی که پشت سرم جا گذاشتم و اثرش در امروز و فردام از بین رفتنی نیست، فکر20گرفتن از تقدیر رو باید فراموش کنم. ولی1سری اشتباه ها هست که میشه تکرار نشن و من واقعا دلم می خواد دیگه تکرارشون نکنم.

دارم پراکنده میگم معذرت می خوام. ولی باور کنید نمی شد نگم. دلم داشت می ترکید واسه گفتن.

پیش از این همیشه و همیشه هر زمان چیز تازه ای می شد، شادی یا موفقیت یا هر چیز مثبت یا عجیب یا صرفا جدید، از کوچیک کوچیکش گرفته تا بزرگش، باید به1کسی می گفتم. همیشه هم کسی بود که بپرم برم بهش بگم که فلانی فلانی می دونی چی شد؟ ... عشق تشویق نداشتم باور کنید ولی وقتی می گفتم حس و حالم عالی بود! این دفعه، اینجا، الان، در این مورد، ...

یاد گرفتم که این گفتن ها در بعضی موارد یکی از همون اشتباه هایی هست که دیگه نباید تکرارشون کنم. به هیچ قیمتی. ولی از طرفی داشتم از التهابش منفجر می شدم. باقی مونده التهاب دیشب و امروز صبحم داشت ذوبم می کرد. باید به یکی می گفتم. باید می گفتم! اومدم اینجا نوشتم. نهایتش اینه که شما بگید زده به سرم ولی بیخیال. کاش می شد واضح تر توضیحش بدم تا بشه راحت تر نفس بکشم! کاش می شد تمامش رو اینجا بنویسم تا بتونم از شما ها بپرسم به نظر شما من درست عمل کردم یا نه؟ باید چیکار می کردم؟ باید چه جوری می رفتم؟ ولی نمیشه. نمی تونم. ترجیح میدم که...

خدا کنه اشتباه نرفته باشم! یعنی حقیقتش1طور هایی چاره دیگه ای نداشتم. پای انتخاب وسط بود. یا خودم و خودم و فقط خودم یا... کسی واسه پرسیدن دم دستم نبود. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، دلم در اون لحظه های تاریک وحشت و تردید، عجیب1شونه می خواست که سر بذارم روش و از صاحبش بپرسم حالا چی؟ ببین توی چه اوضاع افتضاحی گیر کردم و محض خاطر خدا بهم بگو من باید چیکار کنم؟ ولی کسی نبود. هیچ کسی نبود جز اون هایی که کمتر با سکوت و بیشتر با کلام بهم گفتن ببین چی شد؟ همین رو می خواستی؟ باید این طوری می شد تا تو1لحظه متوقف بشی؟ حالا می خوایی باز تماشا کنی که از این هم دیر تر بشه؟ تحملش رو داری؟ نداری. ما می دونیم که نداری. و همراه این گفتن ها داشتن تشویقم می کردن که پاشو! پاشو بریم حلش کنیم تا دیر نشده. بیا ما باهاتیم بیا!

دیر نشد خدا رو شکر. اگر خدا بخواد قرار هم نیست اتفاق بدی پیش بیاد. یعنی اتفاق رو پر دادیمش فعلا رفت. ولی من... کاش خطا نرفته باشم!.

الان حس و حالم واسه خودم قابل درک نیست. نمی دونم شادم یا غمگین. می ترسم یا دلواپسم. دلواپس که هستم خیلی هم زیاد. ولی جدا از این...

به نظرم باید دیگه بس کنم. به اندازه کافی خودم رو اینجا معرفی کردم. باقیش دیگه لازم نیست. این دفعه رو تحمل کنید سعی می کنم دیگه از این مدل پست های بی سر و ته مثل این رو اینجا نذارم. این یکی رو به خاطر خودم، فقط به خاطر خودم، فقط به خاطر دل خودم باید می زدم. ببخشیدم!.

ولی1چیزی عوض نشده، عوض نمیشه و من بهش کاملا مطمئنم.

این که من هر مدلی هم که باشم، دوستتون دارم خیلی زیاد.

باید فعلا تمومش کنم ولی بر می گردم. تا اون زمان،

ایام به کام همگی شما.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 109 ،

سلام به همگی.

عید همگی مبارک! پاشید امروز عیده!

میگم دقت کردید چه صبح قشنگیه؟ خیلی خوشگله. نمی دونم چه جوری توضیحش بدم. هواش خوشگله. از اون هوا هاییه که دلم می خواد بزنم بیرون و عمیق ترین نفس دنیا رو بکشم و همراه بازدمش هرچی سنگینی توی روحمه بفرستم بیرون. آروم، بی عجله، یواااش!.

حرف خاصی نیست جز اینکه دلم نیومد قشنگی این صبح عیدی رو تنها حس کنم. گفتم که من دلم می خواد به1کسی بگم. همیشه همین طوری بودم. خوشم میاد در مورد چیز هایی که برام مثبت هستن با یکی حرف بزنم. اولین باری که توی1کار هرچند کوچیک موفق بودم، اولین باری که تونستم1چیزی رو که می خواستم پیدا کنم و بخرم، زمانی که توی1امتحان کوچولو امتیازم بالاتر از حد انتظارم شد، خلاصه خوشم میاد از گفتن و گفتن های این طوری.

الان هم صبح عیده. عیدش وسط تعطیلاته و این صبح عجب قشنگه دلم خواست بیام اینجا با شما ها تقسیمش کنم.

دلم تفریح می خواد بچه ها کاش فاصله های حقیقی اینهمه زیاد نبود همگی با هم می رفتیم1تفریح کوچولو! بیخیال.

من برم ببینم کی خوابه بیدارش کنم به قیافه خوابزدهش بخندم.

شما هم بلند شید. 1جایی خوندم، امروز اولین روز از باقی عمر توست. به ما میگه ها! پاشید این اولین روز از خوش شانسی ما خورده به عید! میریم واسه1پروااااااااز درست و حسابی به سمت... نمی دونم چی. به سمت هرچی مثبته.

پس بزن بریم!

ایام به کام.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 105 ،

سلام به همگی.

احوالات؟ خوبه یا بهتره؟ کاش دومیش باشه! راستش مال من که1خورده... اشتباه نکنید نه فروشگاه رفتم و نه زمین خوردم. هیچی نشده فقط... نمی دونم چه مدلی توضیحش بدم. فقط اینکه من باز1خورده درد دلم گرفته.

به احتمال قریب به یقین بعدش که تا آخر خوندید به جای هم دلی1دل سیییر بهم می خندید. ولی خداییش بعد از اینکه سیر خندیدید1ثانیه بشینید جای من. جای1دیوونه که من باشم و فکر کنید من چیکار کنم؟ چه معامله ای کنم با این حس مزخرف که ول کنم نیست؟

داشتم به گذشته هام فکر می کردم. این روز ها زیاد این کار رو می کنم. دارم زور می زنم لکه هاش رو پاک تر کنم. به خصوص اون بخش هاییش که به بنده های خدایی جز خودم مربوطه. پایان ها دست خداست و کی می دونه؟ بذار تا جایی که میشه سبک تر باشم. نخندید بابا داشتم حرف می زدم! عجبا!

خلاصه، داشتم به گذشته هام فکر می کردم. می رفتم عقب و باز هم عقب تر. رسیدم به بچگی هام. از شما چه پنهون، من همون زمان هم معصومیت باقی بچه ها رو نداشتم. به نظرم این رو پیش از این هم گفته بودم ولی... بذارید اینجا هرچی میشه گفت رو بگم. معذرت می خوام. ولی این طوری شاید بشه سبک بشم.

دوستی داشتم که می گفت من بد جوهرم. به نظرم درست می گفت. از همون بچگی بد جوهر بودم. نمی دونم واسه چی. کاش اینطوری نبود!

طولش ندم. اون زمان من بیناییم خیلی خیلی بهتر از الان بود. هرگز بینا به حساب نیومدم ولی بچه که بودم کم هم نمی دیدم. اون قدر بینایی داشتم که اطرافم رو واسه شیطنت و جست و خیز و خراب کاری راحت تشخیص بدم. از اونجایی که دکتر تشخیص داده بود که نباید از چشم هام استفاده کنم سعی بر این بود که با تصاویر بیگانه باشم ولی مگه به سرم می رفت؟!

توی مدرسه استثنایی درس می خوندم. اونجا ما چندتا نابینا بودیم و بچه های ناشنوا و بچه های کم توان ذهنی و حرکتی. ما نابینا ها10تا هم نبودیم و عوضش اون ها تا دلت بخواد زیاد بودن. من شیطون بودم و قلدر. همیشه در حال این طرف اون طرف پریدن و شیطونی دیده می شدم. 3تا پله بلند از سکوی مدرسه به حیاط رو جفت پا می پریدم و این واسه1نابینا واقعا در نظر بینا ها زیادی زیاد بود ولی اولا چون درسم خوب بود بهانه ای نبود که بهم گیر بدن، دوما چه فایده داشت؟ کنترلم تقریبا غیر ممکن بود.

دوران ابتدایی این مدلی می گذشت. قاطی بچه هایی با جنسیت و سن و معلولیت های متفاوت.

نمی دونم به خاطر شیطنت هام بود یا قلدری هام یا هر چیز نکبتی که توی ذهن معصوم بچه های کم توان ذهنی می چرخید، بعضی هاشون از تلفیق تجسم1نابینا و ناآرومی من خوششون می اومد و شاید واسه امتحان این ترکیب ناهمگون و شاید فقط واسه تفریح معصومانه خودشون گاهی به سرشون می زد اذیتم کنن. به خیال خودشون یواشکی می اومدن، با1ضربه کوچولو و خیلی یواش دست می زدن پشتم و فرار می کردن. اصلا درد نداشت. اصلا. ولی من آتیش می گرفتم. می ذاشتم دنبالشون و1نفس می دویدم و تا نمی گرفتم و سیر نمی زدمشون ولشون نمی کردم. گاهی هم که از من می ترسیدن، می اومدن این بازی رو سر باقی همکلاسی های نابینای من در می آوردن که اون ها هم جیغشون در می اومد و من هم خیر سرم غیرتم می زد بالا و به حمایت از دوست هام از جا می پریدم و دِ بدو. معمولا همیشه هم موفق می شدم طرف رو بگیرم. به خدا ضربه های اون ها اصلا ضربه نبود و فقط واسه اذیت1دستی بهمون می زدن و حتی1بار هم کمترین دردی ازش حس نکردم ولی من اینهمه مهربون نبودم. هر بار این قدر با سماجت طرف رو تعقیبش می کردم که آخر سر موفق می شدم بگیرمش و اینقدر بزنم که به هوار بی افته. شاید در یکی2درصد در گرفتن مجرم ناموفق بودم که به عنوان آخرین راه می زدم زیر گریه و اینقدر شلوغش می کردم که مدیر مدرسه سر می رسید و طرف رو جلوی خودم تنبیه می کرد و من دلم خنک می شد.

خلاصه اوضاعی بود که الان به نظرم بی توصیف میاد.

یادمه بین اون بچه های کم توان ذهنی1پسرکی بود با لباس راه راه که خط های افقی سفید روی تمام لباسش داشت. این بچه گاهی سر به سرم می ذاشت و واقعا بی درد، می زد و در می رفت و من می مردم که بگیرم بزنمش.

و1روزی که من یادم نیست سر چی حال و حوصله درست و حسابی نداشتم این بچه اومد و به خدا یادم نیست من رو زد یا همکلاسیم رو و در رفت. مثل بمب ترکیدم. افتادم دنبالش. من با تمام زورم و تمام حرصم تعقیبش می کردم و اون در می رفت. چندتا از کم توان های ذهنی که سابقه این مدل نحسم رو داشتن و از طرفی قلدری هام نمی دونم روی چه حسابی شاید جذبشون می کرد، به هواداریم پا شدن و ازم می پرسیدن که ببین ببین کی رو می خوایی؟

کی رو می خوایی؟

من که اسم و رسم طرف رو نمی دونستم فقط می گفتم اون پسره که لباسش خط خطی سفید داره. کجا رفت زود بهم بگید زود! ما رو می زنه در میره الان هم من رو زد و فرار کرد بگید کجا رفت؟

اون ها هم بهم آدرس می دادن که رفت این طرف، رفت سالن، رفت کلاس. بلاخره وسط بدو بدو هام و رنگ ها و لباس های بچه ها دیدمش. لباس راهراه با خط های سفید افقی روی تمام لباسش. دفعه اولی نبود که این بچه این بازی رو سرم در می آورد و دفعه اولی هم نبود که من می گرفتم می زدمش ولی این دفعه واقعا کفری بودم. دویدم طرفش و اصلا نفهمیدم که اون تا لحظه آخر که بهش رسیدم از دستم در نرفت. تا لحظه ای که1دفعه از قیافه وحشتناک عصبانیم ترسید ولی دیگه دیر شده بود. با تمام زورم بازوش رو چسبیدم و دستم رو بردم بالا و آوردم پایین. بردم بالا آوردم پایین. بردم بالا آوردم پایین. بردم بالا...

کیفم که شبیه کوله بود روی دوشم صدا می کرد از شدت ضربه هایی که به پشتش می کوبیدم و الان می تونم حیرتش رو انگار درست رو به روی خودم با این چشم های تاریکم ببینم. بچه کتک خورد و کتک خورد و1دفعه از حالت حیرت در اومد. با تمام دلش ترکید و از ته وجودش ولی بدون صدای بلند، با صدایی شبیه نفسی که به شدت بیرون داده میشه، صدایی شبیه فیسسس، از ته دلش ترس و دردش رو زد زیر گریه.

دلم خنک شده بود. گریهش رو در آورده بودم و چه در آوردنی! سبک شدم. تمام حرص اون روزم رو ریختم سرش و دیگه حالم جا اومده بود. ولش کردم رفتم پی کار خودم.

ظهر شد. ما توی مدرسه 2تا سرویس مینیبوسی داشتیم. من رفتم توی سرویس خودمون نشستم. دیگه باقیش رو کامل یادم نیست که سرویس دومیه خراب شده بود و همه با هم توی1سرویس بودیم یا همه همون بچه های سرویس خودمون بودن که اون روز نمی دونم سر چی به هم ریخته و نامنظم سوار شدن. با خیال راحت نشستم روی صندلی و اطراف رو نگاه می کردم. سر چرخوندم طرف در که بسته شده بود و بزرگ تر ها داشتن بچه ها رو منظم می کردن که برن بشینن ولی اون روز جا انگار کم بود یا من این طوری یادمه. خلاصه1عالمه بچه کنارم ایستاده بودن و به هم فشار می آوردن که دیدمش. همون پسر با لباس راهراه با خط های سفید افقی روی لباسش. ولی... وای! خدای من! خدای مهربون من! چشم هام چی شده بودن؟ چرا2تا می دیدمش؟! همه آدم های اطرافم1نفر بودن ولی این2تا بود!. 2تا پسر با لباس هایی کامل کامل شبیه هم!

صدایی مطمئنم کرد.

بیا بچه برو پیش فامیلت.

جفتشون ایستاده بودن. درست کنار هم و درست کنار من. با تقریبا1قد و قواره و درست با1مدل لباس!.

تازه فهمیدم، بعد از اونهمه روز که از سال تحصیلی گذشته بود تازه فهمیدم چرا وقت هایی که این بچه با این لباس که تنها مشخصه تشخیص من بود اذیتم می کرد و در می رفت، زمان هایی که واسه تلافی دنبالش می کردم، گاهی فرار می کرد و گاهی می ایستاد و مات تماشام می کرد تا بهش می رسیدم و می گرفتم و به ضرب تمام می زدمش. و چرا زمان هایی که می گرفتم و می زدمش، محکم می زدمش، بی رحمانه صدای گریه کردن هاش در زمان های مختلف متفاوت بود. این ها2نفر بودن و من بار ها و بار ها، نمی دونم چند بار، این2تا رو با هم اشتباه گرفته بودم و به چه خشونتی زده بودم! و اون طفلکی که هر بار بی گناه بوده به ذهن معصومش نمی رسید چرا هر بار با این بی رحمی کتک می خوره و هر بار فقط زار می زد و دفعه بعد هم از خاطر شقافش پاک می شدم من و وحشی گریم. چون بی گناه بود هر بار می ایستاد و گیر می افتاد و هر بار کتک می خورد و هر بار زار می زد و هر بار هم یادش می رفت و این قصه دردناک خدا می دونه چندین بار تکرار شده بود.

قشنگ یادمه که1لحظه سرم منگ شد. دردی عجیب توی وجودم پیچید. دردی از جنس1حیرت تلخ. هیچی به کسی نگفتم. تا امروز هم به کسی نگفتم چون حس می کنم بلد نیستم شفاهی واسه کسی توضیحش بدم و اگر هم بتونم، به نظرم واسه همه مایه خنده میشم. ولی این توی ذهنم موند. فراموش نشد و توی گرفتاری های زندگی، در جریان بزرگ شدنم کم رنگ تر می شد ولی بود و گاهی عجیب واضح و عجیب دردناک بر می گشت. مثل الان که برگشته و باعث شده دوباره چشم هام و دست هام و کیبوردم اینهمه افتضاح خیس بشه.

بچه ها اینجا می تونم بنویسم. اینجا خیلی راحتم. می تونم گریه ها و خنده هام رو بنویسم. اینجا می تونم درد های وجدانم رو بنویسم. اون روز لعنتی، اون حیرت دردناک، اون گریه آخر از ته دل، اون ناآگاهی معصوم، اون درد کشیدن های بی صدا این روز ها وحشتناک داره اذیتم می کنه. من هیچی از اون2تا فرشته بی گناه نمی دونم. جز اینکه بعدا فهمیدم اسم اونی که سر به سرم می ذاشت نعمت بوده. فقط همین.

بعد از اون روز، دیگه هرگز اونهمه خشن با ضارب های معصومم تا نکردم مگر در مواردی که واقعا مطمئن بودم طرف کیه و به چه نیتی اذیتم کرده و اصلا فهمیده داره چیکار می کنه یا نه. ولی دیگه خیلی کم پیش اومد که کسی رو اون طوری توی مدرسه بزنم. دیر شده بود ولی من دیگه هیچ بچه ای با لباس راهراه رو تعقیب نکردم و کتک نزدم.

از همون اولین لحظه درک واقعیت اشتباهی که کرده بودم، شونه های کوچیکم از سنگینی این بار تاریک سنگین شدن. حالا از اون سال و اون روز1عمر می گذره. شونه های من قوی تر و محکم تر شدن ولی این بار تاریک همچنان سنگینه. خیلی سنگین! گیریم که یکیشون خیلی حرصم می داد ولی خدا می دونه که هیچ کدوم از ضربه هایی که واسه تفریح بهم می زد هیچ دردی نداشتن و ای کاش من اینهمه بد نبودم!

لحظه های بدی دارم با خاطراتم این روز ها. من هیچ طوری نمی تونم اون2تا رو پیدا کنم. اگر هم می تونستم، چیکار می شد کنم؟ چه جوری این رو از دل هاشون پاک می کردم؟ چه جوری اون صدای بی صدای گریه از ته حلق رو از خاطر خودم و از دل های سفید و خاطره شفاف اون2تا پاک می کردم؟ من باید چیکار کنم با سنگینی این بار روی شونه هام؟

خدایا ببخش! منو ببخش! من نمی خواستم. نمی دونستم.

بعد از خندیدن، بعد از1دل سیر خندیدن، اگر حوصله داشتید، بهم بگید چه خاکی به سرم بریزم با این خاطره تاریک.

بچه ها به سبک شدن شونه هام از این بار های تاریک به شدت نیاز دارم. کاش می شد زورم به پاک کردن این خاطرات تاریک می رسید! کاش می شد دستم به اون2تا می رسید! به اون2تا بچه کم توان ذهنی، با لباس های راهراه، با خط های افقی سفید روی لباس هاشون. درست شبیه هم. درست قد هم. و درست به معصومیت و پاکی هم!.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 111 ،

سلام به همگی.

با این هوای آتیشی چه جوری کنار میایید؟ بگید من هم انجامش بدم. همیشه سرما رو ساده تر از گرما تحمل کردم و هنوز هم همین طوری هستم. 1کلام. این هوا پدرم رو درآورده.

دیر کردم. دلم واسه اینترنت و واسه اینجا و واسه شما ها حسابی تنگ شده بود.

این هفته تقریبا چیزی بود که میشه بهش بگم هفته سنگین ولی البته بد نبود. فقط سنگین گذشت. خیلی کم تونستم پشت سیستم توی اینترنت بچرخم و الان هم زمانم محدوده. گفتم بیام اینجا از این زمان محدود برای پرچونگی استفاده کنم که حسابی آرامش اینجا اذیتم می کنه.

داشتم می گفتم که این هفته... شاید اصلا ارزش گفتن نداشته باشه ولی من گفتنش رو دوست دارم.

درست از شنبه نمی دونم اسمش رو چی بذارم. جنگ، سعی، تمرین، هرچی. خلاصه اینکه تمام جسمم در تمام ابعاد روزمره عملا شروع کرد به بسیج شدن برای رسیدن به مرحله عادی تر زندگی.

شنبه صبح برام حسابی تلخ بود. البته نه اون اندازه که بشینم گریه کنم. انتظارش رو داشتم ولی لمسش حسابی برام دردناک بود. اینکه به وضوح تحلیلم رو لمس کردم.

-دارم تحلیل میرم. دارم ضعیف تر میشم، سست تر میشم، دارم خسته تر میشم!-

این ها توی سرم چرخیدن و چرخیدن و نفهمیدم چی شد که1دفعه عوض گریه مثل دیوانه ها زدم زیر خنده.

-تو که می دونستی پس چه دردته؟-

چه دردم بود؟ حس نارضایتی داشتم. زمان و حوصله واسه نق زدن و گریه کردن نبود. راستش از شما چه پنهون کسی هم نبود بهش از این نق ها بزنم. اشتباه نشه، همراه های من بی معرفت نیستن. من خودم این مدلی می خوام. دیگه دلم گفتن رو نمی خواد. دیگه دلم نمی خواد از ناگفتنی هام برای هیچ فرد حقیقی حرف بزنم. دیگه از لبخند های با مارک تردید خسته شدم. خیلی عزیز هستن همراه های من ولی دیگه این لبخند های ساکت رو دلم نمی خواد. دیگه خیلی چیز ها رو دلم نمی خواد. بذار همراه های من همراه باشن و من هم براشون همراه باشم ولی فقط با هم بخندیم. به شدت از اینکه منفی هام رو با دوست هام تقسیم کنم متنفر شدم. متنفر! حالم از این کار به شدت بد میشه. می خوام دیگه هرگز و هرگز و تا آخر عمرم هرگز انجامش ندم!. این طوری دوست دارم.

خلاصه، به خواست و میل خودم، گوش واسه شنیدن نق در کار نبود، اینجا هم که دستم اون قدر نمی رسید بهش تا توش بنویسم دلم خنک بشه. زمانش نبود امکانش هم نبود. گفتم بیخیال و رفتم پی باقیش.

روز ها یکی یکی اومدن و رفتن و من از رو نرفتم. البته خیلی وقته که میگم از رو نمیرم ولی این هفته واقعا به سرم زده بود که شروع کنم به جدی از رو نرفتن. 1طور هایی بهم بر خورده بود. شوخی شوخی داشتم پیش خودم و پیش شما ها و پیش خیلی های دیگه ضایع می شدم!

خلاصه کنم. امروز4شنبه هست و من در کمال ناباوری دارم می بینم که به سرعتی که باورم نمیشه ویرانی ها دارن شروع می کنن به آباد تر شدن. اعتراف می کنم که این توی باورم نبود. هنوز هم اتفاق چندانی نیفتاده ولی من نشونه های مثبت رو دارم حس می کنم. مثبت ها فقط بعد از4روز ظاهر شدن و هرچند خیلی کوچیکن، ولی من دوستشون دارم. خیلی زیاد.

امروز دیگه تحملم تموم شد و گفتم باید بیام اینجا حرف بزنم وگرنه می ترکم. شاید واسه این گفتن ها هنوز خیلی زود باشه ولی من نمی خوام تا هفته بعد و هفته های بعد منتظر بشم.

خیلی خیلی کند، ولی برای خودم محسوس و واقعی، می بینم که دارم بیدار میشم. دارم آهسته به طرف توقف این تحلیل لعنتی پیش میرم و دارم حس می کنم که این تحلیل رفتن میشه متوقف بشه و توانایی های از دست رفته رو میشه پس گرفت. شاید خیلی سخت و کمی هم طولانی ولی حس می کنم میشه که بشه. اعتراف می کنم که باورم نمی شد. بهم می گفتن تو همکاریت کمه اگر فقط1کمی بجنبی این شدنیه ولی راستش هر بار شونه بالا مینداختم و این اواخر به وضوح با خنده تمسخر می گفتم خیلی ممنونم توضیحات مثبت و مفیدی بود الان کلی روانم تقویت شده راحت باشید. اون بنده های خدا هم می موندن که چه مدلی به حسابم برسن بابت این مدل توهین های آشکار. به نظرم دفعات بعد باید مودب تر باشم. بچه ها این روز هایی که کمی سنگین تر می گذرن، من قشنگی زندگی رو دارم بیشتر و باز هم بیشتر احساس می کنم. مثل دیوانه ها از همه چیز زندگی خوشم میاد. دلم می خواد هوا رو، صدا های اطرافم رو، شلوغی های زندگی عادی و روزمره که گاهی واقعا آزار دهنده میشن رو، اتفاق های کوچیک و قشنگ غیر منتظره که1دفعه پیش میان مثل ورود ناگهانی1دوست یا1خیشاوند به خونه یا1برنامه پیشبینی نشده از طرف1دوست برای بیرون زدن و خرید1شیشه عطر کوچولو یا1بسته دستمال خوشبو رو، حتی دردسر های ناخوشآیندی که گاهی توی زندگی روزمره و عادی بهشون برخورد می کنیم رو دقیق تر و بهتر تماشا کنم. به نظرم تمام این ها، منفی و مثبت، سیاه و سفید، تمام این عوامل که روی هم رفته زندگی رو تشکیل میدن، همشون ارزش این رو دارن که دوستشون داشته باشم. تمام عوامل کوچیک و بزرگی رو که وقتی با هم ترکیب بشن، میشن زندگی عادی. زندگی معمولی. 1زندگی معمولی روزانه مثل تمام زندگی هایی که شاید در گذشته ها هیچ دلم نمی خواستش. نمی دونم این بینشم مثبته یا منفی ولی من همین بینشم رو هم دوست دارم. لطفا اون هایی که باهام موافق نیستن عصبانی نشن که ببین داری شعار های تکراری میدی. این ها نصیحت نیستن. این ها حال و هوای این روز های خودم هستن. اینکه زندگی قشنگه. اینکه همه چیزش قشنگه. اینکه من این صبح های گرم و این هوای داغ اعصاب خورد کن رو خیلی دوست دارم. اینکه دلم لک زده با دوست هایی که حسابی خاطرشون رو می خوام جمع بشیم بریم گردش. البته اون ها گرفتارن و اصرار های من هم تا الان به جایی نرسیده و از حالا هم به جایی نمی رسه اگر هم برسه من دیگه خیال ندارم اصرارشون کنم ولی این حال و هوا رو دوست دارم. حتی این عجله ای که الان دارم واسه اینکه زود تر سر و ته این نوشته رو هم بیارم، بذارمش اینجا و بپرم برم به باقی گرفتاری هام برسم رو دوست دارم.

و به نظرم لازم به گفتن نیست که شما ها رو خیلی خیلی زیاد دوست دارم. به اندازه تمام قشنگی هایی که می ارزن به اینکه دوستشون داشته باشیم.

بچه ها من دارم راهی رو تنها میرم که همیشه مطمئن بودم در زمان طی کردنش تنها نیستم. معترض نیستم و در عوض به جای اعتراض و به جای اینکه دلم بگیره حس می کنم کلی واسه خودم قهرمانم. نخندید مگه چیه؟ خوب هر کسی قهرمان زندگی خودشه. من حالا دلم خواسته2برابر واسه خودم حس قهرمانی کنم به جایی که بر نمی خوره. شکلک اخم خفیف و نه چندان یواشکی به خنده های عاقل اندر صفیح شما ها.

می خوام قهرمان خودم باشم. ولی نه در هیچ نگاهی. برای خودم. فقط و فقط برای خودم. ولی می خوام فقط خودم بدونم از تمام قهرمان های اطرافم قهرمان تر هستم. ولی من برنده ترین برنده جهان هم که باشم نمی تونم و نمی خوام اینجا یواش بیام و یواش برم. من باید بیام اینجا رو شلوغش کنم، هرچی دلم می خواد اینجا بگم، پراکنده بنویسم، کفر شما ها رو از این بی سر و ته نوشتنم در بیارم و آخرش هم هر بار و هر بار که دلم خواست بگم که خیلی دوستتون دارم.

وای ساعت به سیستم من10و50دقیقه صبحه و من بد جوری عقب هستم. یعنی حسابی باید برم حسابی.

بچه ها دوستتون دارم. بر می گردم. دوستتون دارم. وای دیر شد. دوستتون دارم. چه قدر تشنمه. دوستتون دارم. زندگی رو عشقه. دوستتون دارم.

دوستتون دارم!

ایام به کام.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 128 ،

سلام به همگی.

چه خبر از عصر جمعه؟

یعنی چی که همهش من بیام اینجا خبر های زبر و نرم از پراکنده های خودم و دلم و شب و روز هام بگم آخه؟ این دفعه رو شما بگید؟

باشه طلب من!.

توی آرشیو صوتی هام داستان یارحسنی و دختر نارنج و ترنج رو پیدا کردم خوندمش. عاشق افسانه ها هستم. به نظرم رسید شبیه اون پسر کوچولوی توی این داستانه شدم. البته اون پسره1ننه کوچیک هم همراهش بود و من الان ننه کوچیک ندارم. برای تکمیل قصه به1عدد ننه کوچیک جهت همراهی و همدلی و همداستانی و دیگه نمی دونم هم چیچیعی با این جانب در موارد لازم نیازمندم.

باز زدم به جاده خاکی. دست خودم نیست بچه ها ببخشیدم. این لحظه، عصر جمعه یادم نیست چندم مرداد، نمی خوام هم یادم باشه، ساعت حدودا8، من درست حس سال ها و سال ها پیشم رو دارم. احساس دخترک جوون13-14ساله ای که توی دل زمستون، زیر فشار سوز سرما مثل فشنگ از خونه می زد بیرون که بیخیال دلواپسی مادرانه مادرش توی دل زندگی پرواااز کنه و بعد از اینکه حسابی سرمازده و حسابی منجمد و اگر برف و بارونی هم در کار بود حسابی خیس شد، به سرعت باد، با دلی فارغ از سنگینی ترس های جهان حقیقی و شونه های سبک از خوشی لحظه هایی که گذروند و خاطره شدن، بیخیال فردا و بزرگ شدن و زندگی و ترس و اگر و ای کاش و همه چیز، مثل1گلوله برفی توی دست باد، سرمازده و یخ کرده اما شاد و سبک در خونه رو باز می کرد و می پرید داخل. همراهش1جهان زمستون هم می زد داخل ولی این زمستون سرد عجب داغ بود!

یادش به خیر!.

راستش2سال پیش یقین بالای100درصد داشتم که دیگه هرگز حتی توی خواب این ها رو تجربه نمی کنم. جوونی رفته بود و همه چیز رفته بود و من... لازم بود که عاقل تر باشم و باور کنید بودم ولی...

خلاصه اینکه من وسط تابستون در سن36سالگی در این لحظه مشغول تجربه اون احساسات زمستونی هستم و جای همه شما حسابی خالی!.

امروز صبح حسابی جسمم ویرش گرفته بود که ساز بیماری بزنه و لحظه ای که فهمیدم باید از جام بلند شم اینقدر عصبانی شدم که نزدیک بود بلند بزنم زیر گریه. ولی نه زمانش بود نه فایده ای داشت. الان که دارم می نویسم هنوز استخون هام دارن به تِرتِر های اعتراض آمیزشون ادامه میدن ولی من الان خیالم نیست. حس و حال اون سال های بهشتی که گذشتن همراهم زده داخل خونه و تمام روحم توی موجودیتش حل شده. دلم می خواد سبک بپرم بالا و بلند آواز بخونم. آواز های زمانی رو که13-14سالم بود و در این لحظه ها می خوندم. بلند می خوندم. با هوار می خوندم و کفر مادرم رو در می آوردم که بچه امروز توی مدرسه چی به خوردتون دادن اینطوری می کنی دیوونهم کردی بسه دیگه!. اصلا تو چته؟ تو هر زمان از سرحالی می زنه به سرت1اتفاق بدی داره می افته که هیچ عاقلانه نیست. باید بفهمم چی شده باز.

و من می خندیدم. بلند و بلند تر می خندیدم و بلند و بلند تر آواز می خوندم و می رفتم پی کارم.

مادرم درست می گفت. نه من اون زمان ها عاقل بودم و نه داستان هام نشانی از عقل درشون بود. ولی اون ها هرچی بودن ماجرا های من بودن. داستان های کوچیکی که بزرگ شدن تا با هم ردیف بشن و زندگی و گذشته هام رو بسازن. گذشته ای که با تمام تلاشی که برای جا گذاشتن و بریدنش کردم، باز به انتهای خط امروزم چسبیده و تا اینجای زندگیم همراهمه و ظاهرا خیال هم نداره تموم بشه. و من همچنان عاقل نیستم. سبکم و در این لحظه خاطر جمع. خیلی خاطر جمع. چه فرقی می کنه که من عاقل باشم یا نه؟ چه فرقی می کنه که این اوضاع درست باشه یا نه؟ چه فرقی می کنه که امروز من درگیر دردسر های دیروزم باقی مونده و از نتایج دیروز هام پاک شدنی نیست؟ اصل الانه. این لحظه که همه چیز درسته. همه چیز آرومه. مثبته. شاید قشنگ نباشه ولی رو به راهه. خودم رو فریب ندم. قشنگ هم هست. آره قشنگه. قشنگ و شاد و شاد و شاد.

و من باز مثل سال ها و سال ها پیش، 1نوجوون سرخوش و دیوونه هستم. دیوونه ای که توی دل زمستون، زیر فشار سوز سرما مثل فشنگ از خونه می زد بیرون که بیخیال دلواپسی مادرانه مادرش توی دل زندگی پرواااز کنه و بعد از اینکه حسابی سرمازده و حسابی منجمد و اگر برف و بارونی هم در کار بود حسابی خیس شد، به سرعت باد، با دلی فارغ از سنگینی ترس های جهان حقیقی و شونه های سبک از خوشی لحظه هایی که گذروند و خاطره شدن، بیخیال فردا و بزرگ شدن و زندگی و ترس و اگر و ای کاش و همه چیز، مثل1گلوله برفی توی دست باد، سرمازده و یخ کرده اما شاد و سبک در خونه رو باز می کرد و می پرید داخل.

باور کنید الان حتی اون سرمای سبک و شاد و دلچسب رو زیر پوستم دارم حس می کنم. پوستی که دیگه با خار های زندگی زمخت شده ولی هنوز اون سرما های بهشتی رو یادشه.

می دونم که این لحظه ها و حال و هواشون هم مثل همه چیز زندگی همیشگی نیست. شاید فردا دیگه این حس باهام نباشه. بی شک من باز هم توی زندگیم گریه می کنم و بعدش می خندم و این همین طور تا من هستم تکرار میشه. ولی من الان در این لحظه هستم و این لحظه خوبه. لحظه ای که آدم می تونه با تمام روحش بگه آخخخ خدا پدرم در اومد یعنی به خیر گذشت! یعنی این دفعه هم حله! یعنی خدایا خیلی خوبی خیلی!.

خوب خوب خوب اینجا توی خونه الان کسی نیست. من تنهام و مجازم که حسابی شلوغ کنم ولی... وای خداجون من صبحی کمی تا قسمتی بیمار بودم و الان همچنان حال جسمم خوش نیست. به نظرم باید کمی فقط کمی عاقل تر بشم و برم1کوچولو مایعات گرم بنوشم و آروم بگیرم. بچه ها خیلی دوستتون دارم خیلی زیاد.

راستی گذاشته بودم شلوغی هام که تموم شد بپرسم. بچه ها کسی آریا رو ندیده؟

آریا اگر این طرف ها هستی و داری می خونی بپر بیا وگرنه تمام اینترنت رو برای پیدا کردنت به هم می ریزم و دستگیرت می کنم و بعد به عنوان تنبیه غیبتت لگن لگن آب زرشک پیش چشمت سر می کشم1قطره هم بهت نمیدم. دیگه خودت می دونی.

آریا! توفان ها میان و میرن. نمیشه از اومدنشون کامل پیشگیری کرد ولی میشه در زمان های توفانی به1جایی چسبید و سفت موند تا سنگینی لحظه های سنگین بگذرن. میشه کمتر ویران شد. میشه نباخت حتی اگر نتیجه ماجرا ها اون مدلی که خودمون می خواییم نباشه. برنده بودن تنها این نیست که آخرش چیزی باشه که ما می خواییم. ما زمانی برنده هستیم که ماجرا ها بگذرن و ببینیم و بدونیم که همچنان ایستادیم و آماده پیشروی. این رو من دارم بهت میگم. کسی که زمانی عمیقا احساس می کرد دیگه نه حالی واسه دوباره بلند شدن داره و نه توانی. هر جا هستی، هر گرفتاری که داری، هر زمان تونستی بیا اینجا خبر سلامتیت رو بهمون بده که حسااابی منتظریم.

خوب دیگه من باید برم جدی حال جسمم افتضاحه میرم درمونش کنم.

بر می گردم.

ایام به کام همگی.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 132 ،

سلام به همگی.

چه خبر از حال دلتون؟ رو به راهه؟ همه چیز درسته؟ معلومه که نیست!. اگر همه چیز درست باشه پس زندگی چه جوری باید ادامه پیدا کنه؟ زندگی تا زمانی ادامه داره که هدفی باشه. هدفی که به خاطر رسیدن بهش صبح از جامون پاشیم و بگیم آخ صبح شد باید از باقی راه دیروز بگیریم و بریم تا برسیم. شاید از این رفتن ها و دیر رسیدن ها و نرسیدن ها اصلا خوشمون نیاد ولی اگر بشه1لحظه کنار وایستیم و تماشا کنیم به این نتیجه می رسیم که اگر این رفتن ها نباشن جوهر زندگی در وجود ما خشک میشه و طولی نمی کشه که می بینیم دیگه زنده نیستیم. این ها تمامشون نظرات خود من هستن و هر کسی حق داره بیاد بگه یا نیاد و توی دلش بگه این هم حالش خوشه داره چیز میگه واسه خودش.

بگذریم.

دلم تنگ شده بود واسه همگیتون.

طبق معمول بذارید1خورده از خودم پر حرفی کنم.

2هفته گذشته از هر لحاظ خوب بود جز از زاویه اعصاب و روان من که به شدت زیر فشار بود. مثل فنری که فشارش داده و جمعش کرده باشن. روانم سنگین شده بود. اعصابم فشرده بود. جنگ های به ظاهر پایان ناپذیر تک نفره خودم با دردسر هام، ترس از سختی ادامه راه و ترس از باختن، تلاش برای اینکه اطرافیانم، یعنی خونوادم مطمئن باشن حسابی توانا و سفت هستم و مشکلی نیست، فشار1سری موقعیت های غیر منتظره که باید متعادل و بی خطر نگهشون می داشتم، دلواپسی برای خودم و برای چیز های دیگه، و از همه بدتر، وظیفه ای که خواه ناخواه روی شونه هام بود و هنوز هم هست و1دفعه زمان انجامش نزدیک شده و من هیچ پیشبینی نکرده بودم به این زودی باید انجامش بدم و در نتیجه به هیچ عنوان آمادگی ندارم، همه و همه به اعصابم فشار می آوردن و من خسته بودم. حسابی خسته. دلم تنگ بود. خیلی خیلی تنگ!.

جمعه که در1منطقه خوش آب و هوا و بی نهایت ساکت، در غیبت اینترنت داشتم حرص می خوردم به شدت حس کسی رو داشتم که به انتهای انتهای دلتنگی رسیده. دلم1هوار می خواست به اندازه تمام گریه هایی که دیگه نمی شد سر بدم. دلم گرفته بود.

دلم تنگ بود!.

زنگ گوشیم1اه بلند رو مهمون حنجرهم کرد. صدای زنگ اجازه نداد اسم طرف رو بشنوم. دستم خیس بود و نمی شد زیاد با گوشیم ور برم ببینم کیه. گفتم جهنم بر می دارم اگر خوشم نیومد قطع می کنم. اعدامم که نمی کنن. اصلا دلم نخواست با طرف حرف بزنم مگه زوره؟

دکمه تماس رو زدم و صدای زنگ مزاحم قطع شد. از شنیدن صدای خودم کمی جا خوردم. از سردی انگار مال خودم نبود.

-بله. الو! بفرمایید!.

صدای اون طرف خط مثل نسیم اومد و پیچید و پیچید.

-اگر بدونی، چه قدر از تو بدم میاد! چرا گوشیت رو هیچ وقت جواب نمیدی؟

حس کردم اون نسیم از توی گوشی اومد و رفت توی گوشم، توی مغزم، توی تمام رگ هام.

-سمیرا! تویی؟ سلام.

سمیرا که همون سمیرای امام رضای قائمشهر بود، با همون خنده ها و همون صدا و همون لحن کلام، هرچند خسته و شکسته از ضرب توفان های لعنتی روزگار، پشت خط می خندید، باهام حرف می زد و از اینکه بار ها زنگ زده و من جواب نداده بودم شاکی بود و می گفت تصمیم داشت این دفعه اگر جواب ندادم دیگه بهم زنگ نزنه.

سمیرا و نرگسی کوچولو که دیگه کوچولو نبود پشت خط من حرف می زدن و مثل همیشه جیک جیک هاشون بی مکث بود. یادم نیست چی ها گفتیم. تقریبا هیچیش رو یادم نیست جز یکی2تا جمله که از اون طرف خط من اومد و موند و نرفت.

-کاش گذشته ها بر می گشتن! کاش هنوز توی خوابگاه بودیم!

بهش گفتم گذشته ها رفتن. حالا هنوز هست. از دستش ندیم. مهلت نبود. مادرم از توی حیاط صدام می زد. باید می رفتم. رفتم.

شب می شد. دلم گرفته بود. کاش گذشته ها بر می گشتن! کاش هنوز توی خوابگاه بودیم! بی اختیار گفتم آره کاش! ولی حالا هنوز هست. از دستش ندیم. گوشیم توی دستم بود. من چندتا شماره از چندتا بچه امام رضا داشتم. بخش پیام رو باز کردم و نوشتم.

-سمیرا زنگ زد. شبیه خودم دلتنگ گذشته ها بود. اگر بخواییم جایی جمع بشیم هستی؟

فرستادم واسه نگین و معصومه. بعدش هم مرضیه بزرگه. جواب فوری نرسید ولی اومد. بر عکس تصور من، مرضیه بزرگه اول از همه جوابش اومد. و باز هم بر عکس اطمینان من به منفی بودن جوابش، توی پیامش سوال بود.

-واسه کی؟ کجا؟

اینجا نمیاد بخونه ولی اگر می اومد برای چندین هزارمین بار بهم می گفت تو1دفعه دیگه تعبیر های خودت رو اصل گرفتی و رفتی تا آخرش. توجه هم نکردی شاید کسی دیگه هم درست بگه.

نگین نوشت این هفته درگیره و بهش یادآوری کردم3شنبه طعتیله و خیالش کمی راحت شد. معصومه جواب نداد و مجبور شدم بهش زنگ بزنم.

دردسرتون ندم. طول کشید تا تصویب شد. فاصله ها، درد ها و گرد و خاک زمان و سنگینی سیاه سکوت، بین سمیرا و معصومه رو کمی کدر کرده بود. کدورتی به رنگ تاریک سو تفاهم. خط هاشون رو به هم دادم و اینقدر نق زدم و زنگ زدم تا جور شد با هم تماس بگیرن. وقتی در1مکالمه3نفره خنده هاشون رو شنیدم حس کردم بدم نمیاد پرواز کنم برم توی آسمون شب1چرخی بزنم. این از تمام اتفاق های اون شب بهتر بود. کاش همین طور باقی بمونه و دیگه تاریک نشن!

بعد از1نصفه شب زنگ زدن و پیام دادن که آخرش اعتراض مادرم رو درآورد، قرار شد عصر2شنبه بریم و عصر3شنبه برگردیم. ولی کجا؟! باید دنبال جایی می گشتیم که هم مناسب و هم ارزون بود. جایی جز خونه یکی از ما. من موافق رفت و آمد های خونگی نبودم. به لطف نگین و بقیه عزیز های اطرافم که همیشه ممنونشونم الان خیلی رو به راه تر شدم ولی هنوز دلم نمی خواد شب هام رو توی خونه خودم یا خونه کسی با اطرافیانم تقسیم کنم.

وحشت! این وحشت لعنتی از خودم!.

بگذریم.

نگین گفت بریم امامزاده پهنه کلاه. حجره داره می تونیم کرایه کنیم واسه1شب. گرون هم نیست. موافق بودیم. دیر وقت بود. فردا شنبه بود. صبح فردا باید از اون منطقه خوش آب و هوای بی اینترنت بر می گشتیم. و من هنوز بیدار بودم. وقتی داشتم از جهان بیداری فاصله می گرفتم آخرین چیزی که توی سرم می چرخید خنده های پشت خط معصومه و سمیرا بود.

صبح فردا توی راه برگشت گوشیم زنگ خورد. معصومه بود. می گفت اگر میشه تاریخ رفتن رو عوض کنیم چون هم خودش براش سخت بود از ساری بره قائمشهر و دوباره2روز بعد بیاد ساری و هم مرضیه بزرگه که همراهش بود2شنبه می خواست بره محلشون و نمی تونست بیاد. معصومه می گفت نمیشه امروز بریم؟ برق از سرم پرید.

-امروز؟ الان داره ظهر میشه. سمیرا و نرگسی از گلوگاه میان. هیچ طوری نمی تونن برسن. با اینهمه اگر می خوایید بهشون بگید. اگر اون ها بتونن من هم خیالم نیست. هم به سمیرا زنگ بزنید هم به نگین.

معصومه مکث کرد.

-آخه، آخه شماره نگین رو ندارم.

خندم گرفت.

-مرضیه بزرگه خطش رو داره الان هم باهاته ازش بگیر. اصلا خودش بزنه دیگه.

معصومه دیگه مکث نکرد.

-ببین! ببین تو به نگین زنگ بزن ما به سمیرا زنگ می زنیم.

دیگه نتونستم نخندم.

-ببین بچه خودت و کناردستیت جفتتون پدرسوخته اید. هرچی کار سخته میدید به من! این رو بهش بگو. همراه توضیحاتش.

توی زمان عقب رفته بودم. رسیده به روزی که سمیرا آرشه ویولونش رو شکسته بود و همراه مرضیه بزرگه رفته بودن به مدیر خوابگاه زنگ بزنن و اطلاع بدن ولی چند لحظه جلوی در تاب خوردن و بعد صدام زدن و گفتن نمیشه تو زنگ بزنی؟ رفتم زنگ زدم و مدیر خوابگاه ترکید. اون بنده خدا آدم خوبی بود. فقط مثل بهار می موند. 1لحظه حسابی عصبانی می شد و درست1لحظه بعد اگر کسی که مورد خشمش واقع شده بود1آخ می گفت اون از جا می پرید و می گفت بمیرم چی شدی؟

نگین هم1همچین چیزیه.

با اعتراض مادرم به خودم اومدم و فهمیدم زیادی غرق دیروز و امروزم شدم.

خلاصه، معصومه و مرضیه بزرگه رو گذاشتم معاف بمونن و بهشون سپردم به سمیرا اطلاع بدن و جوابش رو بهم برسونن تا اگر مثبت بود من به نگین زنگ بزنم. به اونجا نکشید. نگین خودش بهم زنگ زد که بگه انتخابات هیأت مدیره جدید فردا عصر برگزار میشه و ما باید سر ساعت مشخص اونجا باشیم. بهش ماجرای بچه ها رو گفتم. نگین اصلا موافق نبود. می گفت امروز نمی تونه. سمیرا هم گفت امروز یعنی عصر شنبه نمی رسه. گفتم بچه ها بیایید همه توی سالن اجتماعات بهزیستی جمع بشیم فردا عصر1شنبه بعد از انتخابات حرکت کنیم. نگین با3شنبه موافق تر بود از نظر من حق هم داشت ولی حرفی نزد و کوتاه اومد. حالا باید منتظر فردا عصر می شدیم. بچه های امام رضا عصر1شنبه هم رو می دیدن. همه نبودن ولی1گروه بزرگشون1جا جمع می شدن!. فقط می خندیدم. زیر آفتاب افتضاح و وسط بیا برو های در هم لحظه ها با اتفاق های چپکیشون من فقط می خندیدم!.

شنبه رفت و1شنبه شد. صبح بلند شدم برم کتابخونه. باید از عادل چندتا نرم افزار می گرفتم. عصرش هم باید می رفتیم واسه شرکت توی انتخابات کانون و اونجا با بچه ها قرار بود هم رو ببینیم.

معصومه و مرضیه بزرگه توی کتابخونه بودن. هم رو دیدیم. من توی کتابخونه بین بچه ها از هر زمانی در این اواخر بلند تر خندیدم. حرف زدم و سر به سر همه گذاشتم و خندیدم و باز خندیدم. خوبه یا بد نمی دونم ولی من این مدلی هستم. وقتی خیلی شدید ملتهب باشم خیلی زیاد می خندم. عصر هم رسید. توی سالن اجتماعات همراه معصومه و مرضیه بزرگه منتظر سمیرا و نرگسی بودیم که رسیدن. بیخیال اون جو شلوغ پریدم بغلش کردم. نرگسی توی بغلم چه بزرگ شده بود. دلم خنده می خواست از اون خنده های خیس. نرگسی فسقلی من که مو های کوتاهش رو ناز می کردم و می گفتم تو کی بزرگ میشی نرگسی؟ حالا بزرگ شده بود و پیچیده توی چادرش با قامتی کمی از خودم بلند تر توی بغلش فشارم می داد و من فقط می خندیدم.

انتخابات به خاطر اینکه تعداد شرکت کننده هاش به حد کافی نرسید عقب افتاد. پا شدیم رفتیم کانون که سمیرا و نرگسی کار های مربوط به تشکیل شعبه کانون توی گلوگاه رو انجام بدن و بعد ما6تا بریم طرف امامزاده پهنه کلاه. نگین گفت من نمیام. مشکل برام پیش اومده نمی تونم. هوارمون در اومد.

-تو بی خود کردی! ببین به جان خودم کولت می کنم تا خود مقصد می زنمت به همه جا. مشکل رو بذار واسه فردا الان فقط بیا بریم.

من و مرضیه بزرگه و بقیه گفتیم و گفتیم. نگین گفت5شنبه اردو داریم و پریسا گفته نمیاد اگر بیاد من الان میام. خندم رو خوردم و گفتم باشه من میام حالا تو بیا! نگین گفت خودتی. دستم رو خونده بود. ترکیدم از خنده. جلسه رسمیشون1لحظه شلوغ شد.

حدود نیم ساعت بعد جو شکسته بود. آخر های جلسه اون ها بود. من و مرضیه بزرگه2طرف اپن آشپزخونه ایستاده بودیم. اون اون طرف دیوار و من این طرفش. حرف می زدیم. حرف می زدیم و باز هم حرف می زدیم. از خنده شروع کردیم و رسیدیم به جایی که من دیگه حرف نمی زدم. نه صدا داشتم و نه نفس. به شکل تردید ناپذیری داشتم احساس می کردم اون سرگیجه آشنای سنگین لعنتی رو که این اواخر معمولا هر زمان بهش اجازه بدم باهامه. ابدا این رو دلم نمی خواست. سرگیجه مزاحم! زدمش عقب. رفت و باز برگشت. خدایا!

خدایا!

نگین رو راضی کردیم به فامیلش زنگ زد گفت نمی تونه شب بره پیشش. می گفت طرف ناراحت شد. خندیدیم و گفتیم بیخیال بعدا از دلش در بیار. رفتیم پایین. منتظر ماشین بودیم که بیاد. نگین آشنا داشت زنگ زد که بیاد. ما6تا بودیم و ماشین6نفر رو سوار نمی کرد. نگین پشت خط گفت5نفریم. من گرفتم چی شد ولی بقیه هی بلند و معترض می گفتن ببین ببین داری اشتباه میگی ما6تاییم بابا6تا. ای بابا چرا گوش نمیدی ما6نفریم! اه گوش کن دیگه6نفریم 6نفر! نمی تونستم متوجهشون کنم. گوش نمی دادن و خنده خودم هم مانع می شد. و اون سرگیجه کذایی. آشنای نگین توی شلوغی خیابون نفهمید چی شد. بنده خدا! آدم خوبی بود.

رفتیم کنار پیاده رو تا بیاد. نرگسی اومده بود پیشم سر به سر هم می ذاشتیم. نرگسی شاید هنوز در ته ضمیرش من رو مربی می دید و سعی می کرد مراعات کنه و من2دستی به دیوار این مراعاتش فشار می آوردم تا بشکنمش. می گفتیم و می خندیدیم. سرم گیج می رفت. حالم بد بود. داشت بدتر می شد. به نرگسی نگفتم. به هیچ کسی نگفتم. نشستم کنار دیوار. نرگسی خندید.

-وای بچه ها این نشست! آبرومون رفت تموم شد! تو رو خدا به خدا نشست!

خندیدن داشت برام سخت می شد. خدایا حفظم کن من نمی خوام.

بلند شدم. نرگسی گفت اگر بشینی میرم واست سکه میارم آبروت بره. چند لحظه دیگه گذشت. ماشین نیومد. دنیا داشت می چرخید. دوباره نشستم. نرگسی می خندید. می شنیدم که رفته بود با خنده از نگین و مرضیه بزرگه سکه می خواست. اون ها هم که نفهمیده بودن چی شده می گفتن واسه چی می خوایی؟ خدایا!

بلند شدم. درکم داشت کم می شد. حالم بد بود. به خدا حالم بد بود. دوباره نشستم. نرگس از مرضیه بزرگه1سکه200تومنی گرفت آورد بده دستم. نفسم بالا نمی اومد. دیگه خودم نبودم. از جا پریدم. 1چیزی داشت فشارم می داد. به تهوع افتادم. شروع که شد گفتم دیگه رفتم واسه خودم تا صبح. معصومه اول از همه فهمید. سکه از دست نرگسی یا مرضیه بزرگه افتاد. معصومه برگشت طرفم. دستش رو شناختم. معصومه رو خیلی دوستش دارم. همیشه برام ترسیم معرفته. همیشه زمان هایی که اصلا انتظار بودنش رو نداشتم بود و همیشه زمانی که لازم بود من باشم نبودم. با اینهمه معصومه بود و هنوز هم بود و این لحظه هم که زیر فشار تهوع و نفس تنگی داشتم خفه می شدم باز هم بود.

-چی شد؟ حالت بد شده؟ چرا؟ الان خوبی؟ می تونی حرف بزنی؟

به زحمت نفس بریده ای زدم. تونستم حرف بزنم. فقط1کلمه.

-جوب.

یکیشون که یادم نیست کی بود، شاید نگین بود شاید هم سمیرا یا نرگسی، شنید.

-میگه جوب. ببرش کنار جوب حالش بده.

معصومه دستم رو گرفت که بریم کنار جوب. تحملم تموم شد. اگر ولم می کرد می خوردم زمین. وسط پیاده رو دوباره به تهوع باختم. آخ خدا خفه میشم میمیرم نجاتم بده!

صدای1مرد. شاید نگهبان تکیه ای که کنار دیوارش بودیم.

-خواهرم خواهرم حالت خوب نیست بیا توی حیاط تکیه1آبی به صورتت بزن بهتر میشی.

یادم نیست چه جوری وسط درد و گیجی و تهوع همراه دست های معصومه رسیدیم به حیاط. چند قدم بیشتر با شیر آب فاصله نداشتم ولی توانم ته کشید و دوباره ضربه تهوعی شدم که بی مکث و شدید فشار می آورد. این تهوع لعنتی! ماشین اومده بود. می شنیدم نگین انگار از دور می گفت ماشین اومد. این چش شده؟ دست آشنا. دست معصومه. رسیدم به شیر آب. آب چه پاک بود و چه خنک و چه نجاتبخش! نفس کشیدم ولی افتضاح بودم. گیج و افتضاح و دوباره در آستانه تهوع. خدایا بهت التماس می کنم خودت حلش کن. من نمی خوام اینجا وسط این بچه ها خودم و تمام گیر هام شناس بشیم.

-هی تو خوبی؟

نگین. دستش رو از زمان اون ماه های تاریک نیمه آگاهیم یادم بود. سعی کردم بخندم ولی خیلی موفق نشدم.

-تو چته؟

چیزی شبیه خنده تحویلش دادم.

-من هیچی. خوبم بد نیستم بریم.

نگین ول کن نبود.

-میگم تو چته؟

سرگیجه رو و درد رو و تهوع رو زدم عقب.

-هیچی به خدا هیچی بریم.

نگین فرصت نکرد فحشم بده. سوار شدیم. خندیدیم و حرف زدیم و رفتیم. ماشینه1پراید بود که صاحبش هم معطل من شده بود و هم تازه فهمیده بود که ما5تا نیستیم6تاییم. معترض بود حسابی. نگین خندید و بهش گفت باور کن5تا بودیم بعد از اینکه زنگ زدم6تا شدیم. نگین با خنده و با حرف تونست کاری کنه که اون بنده خدا هم بخنده. این هم هنریه که نگین داره. آفرین!

با چه کیفیتی توی1پراید فسقلی6تا مسافر و1راننده جا گرفتیم بماند. بچه ها از خنده نفسشون بریده بود و من تا جایی که می شد همراهیشون می کردم. سمیرا و نگین و معصومه اصرار داشتن دم1داروخانه متوقف بشیم و قرص ضد تهوع بگیریم. این قرص احتمالا کمکی به من نمی کرد. اون ها نمی دونستن ولی من می دونستم. چیزی نگفتم. نمی تونستم. داروخانه فراموش شد و ازش گذشتیم. بلاخره رسیدیم. پیاده شدیم. نگین و یادم نیست کی رفتن اتاق بگیرن. من دوباره داشتم می باختم. نشستم. خدایا کمک کن.

رفتیم داخل سالن. درکم داشت دوباره کم می شد. شبحی از جهان اطرافم رو حس می کردم. نرگسی رو که کنارم بود و با هم می رفتیم. به محض رسیدن به اتاق فقط گفتم من می خوام برم دستشویی. داخل دستشویی فقط همین اندازه می فهمیدم که نباید زمین بی افتم. خدا خدا می کردم بچه ها متوجه دیر کردنم نشن و نیان سراغم. نمی دونم چه قدر گذشت ولی به نظرم خیلی. طول کشید. معصومه داشت از بیرون صدام می زد.

گفتم خوبم ولی افتضاح بودم. لحظه به لحظه به حمله تهوع می باختم. خدایا تو که ولم نمی کنی مگه نه؟

نه!.

خدا خیلی بزرگه خیلی. من توی سربالایی های سال های اخیر به این یقین رسیدم.

بلاخره تونستم بیام بیرون. نگین اون طرف ها بود.

-پریسا کجا بودی؟

با صدایی که سعی داشتم خنده داخلش باشه گفتم دستشویی. نگین حرص خورد.

-فقط دستشویی؟

خندیدم.

-آره خوب.

نگین باز هم حرص خورد.

-یعنی چیزیت نبود؟ الان خوبی؟ فقط رفتی دستشویی؟

باز خندیدم.

-آره آره مطمئن باش.

نگین مطمئن بود که دروغ میگم.

-خفه شو بابا. خفه شو.

مهلت ادامه نبود. رفتیم داخل اتاق. من1بار دیگه حالم وحشتناک شد و به بهانه دستشویی در رفتم بیرون. وقتی برگشتم نرگسی بدون اینکه بگه نگران بود و سمیرا برام دنبال نبات می گشت. چه قدر تمامشون رو دوست دارم!

-من طوریم نیست بچه ها دیگه حله.

مجاز نبودم شبشون رو خراب کنم. باید درست می شدم. هر طور که بود باید، باید درست می شدم. بعد از اون اوضاعم در تسلط خودم بود.

همگی نشستیم روی1ملحفه بزرگ که سمیرا آورده بود. بچه ها گفتن آخجون واسمون آش آوردن. به خاطرم اومد که وقتی داشتیم می رفتیم تا اتاق رو تحویل بگیریم1ظرف بزرگ آش رو از وسط سالن داشتن می کشیدن می بردن.

-آی آی مواظب باشید آشه آشه.

کشیدیم کنار. نرگسی یواش گفت به شرطی میریم کنار که از آش داخل دیگتون به ما هم بدین.

اون لحظه نمی تونستم بخندم ولی الان که می دیدم صاحب های دیگ شنیدن و آش بهمون دادن با بقیه کلی خندیدیم. اون شب از بس سر به سر هم گذاشتیم از نفس افتاده بودیم. ما فقط6تا بودیم ولی اندازه1جمع20نفری شلوغ می کردیم. بچه ها از هر دری شیطنت می کردن و من وسط همراهی هام با شیطنت هاشون داشتم فکر می کردم کاش می شد این شب رو بغل کنیم نگهش داریم که بمونه. نمی دونم شاید همه موافق من نبوده باشن ولی من اون شب و الان احساسم اینه.

افتاده بودیم به مسخره بازی و خوردن و خندیدن. ملحفه سمیرای بنده خدا رو به افتضاح کشیدیم. بچه ها می گفتن بریم بیرون بستنی بخوریم. مرضیه بزرگه گفت من نمیام. تاریکه اینجا هم1بلندی بدی داره ازش می افتیم پایین. بنده خدا حق داشت. آخه ما1خاطره سقوط خیلی بد از اون بلندی داشتیم که اون شب فهمیدم اون هم درست مثل من هنوز نتونسته فراموشش کنه. خیال می کردم فقط خودم اون حس وحشتناک رو داشتم ولی وقتی توضیح می داد دیدم دقیقا مثل هم بودیم و الان هم دقیقا مثل هم این خاطره اذیتمون می کنه. به نگین گفتم شما بخورید واسه ما2تا2تا قدم سنگین تر بگیرید بیاریدش. نگین گفت خفه. تا بیاییم همگی از جا کنده بشیم واسه آماده شدن حسابی دیر شد.

حوالی ساعت11بود که حاضر شدیم زدیم بیرون. مغازه ها داشتن بسته می شدن. کلی دنبال بستنی فروشیش گشتیم که ملت هم با آدرس های مدل به مدل باعث شدن حسابی بخندیم. پیدا کردیم. همه بستنی قیفی می خواستیم. به بچه ها گفتم بچه ها من1مشکلی با بستنی قیفی دارم. اینکه هر وقت می خرمش واسه لیس اول گیر می کنم چون دقیقا نمی تونم نوک بستنیش رو با زبونم تنظیم کنم کلی زور می زنم آخرش هم یا میره توی دماغم یا می خوره توی چونهم. چیکار کنم؟ مثل اینکه زیادی بلند گفته بودم. نرگسی بود یا نگین نمی دونم که گفت ببین یکی شنید داره می خنده. واقعا صدای خنده اومد و من از خجالت موندم کجا در برم. بچه ها بهم می خندیدن و همگی به همه چیز می خندیدیم. رفتیم طرف مغازه ها. بسته بودن. به هم نق می زدیم که اه اگر زودتر بلند می شدیم می اومدیم بیرون الان این ها باز بودن. رسیدیم به1مغازه ای که هنوز باز بود و می خواست ببنده. 6تا آدم با عصا های سفید ریختیم توش. از اسباب بازی تا سوهان اونجا بود و بنده خدا صاحب مغازه پشت سر هم می چرخید و به سوال های ما که هر کدوم1گوشه ای مشغول ویرانی بودیم جواب می داد.

-آقا این چیه؟

-آقا باربی دارید؟

-آقا این چنده؟

...

با صدای رعد همه از جا پریدیم و1لحظه بعد بارون گرفت و شدید شد. رعد و برق و بارون شروع شده بود و1لحظه بعد هم از وای گفتن دسته جمعی بقیه فهمیدم که برق ها رفت و الان همه در تاریکی مطلق هستیم. بچه ها خیالشون نبود و مشغول بودن و بیچاره صاحب مغازه. نگین واسه برادرزادهش باربی می خواست. صاحب مغازه2مدل باربی نشونمون داد. نگین گفت این ها باز نمیشن لمسشون کنیم؟ آخه ما که از روی پلاستیکش هیچی نمی بینیم اون هم توی این تاریکی. صاحب مغازه گفت نه. این ها پلمپ هستن باز نمیشن. نگین نزدیک من بود. دیدم از طرفش صدایی شبیه قژ قژ خیلی آهسته میاد. تا اومدم بگم چیکار می کنی گفت بیا کمک من ناخن ندارم. لبخندم جمع نمی شد. با این بخش ماجرا حسابی آشنا بودم. عاشقش بودم. خودم بار ها همراه همین بچه های امام رضا و نگین انجامش داده بودم. نوار چسب های زیر جعبه باید می رفتن کنار و دست ما باید می رفت داخل جعبه و1لمس کوتاه و چسب ها سر جاشون. از خنده می خواستم جیغ بکشم ولی فقط نفس عمیق کشیدم. چسب ها باز شدن. دست من و نگین واسه ورود به اون جعبه فسقلی توی هم گیر کرده بودن. باربیه قشنگ بود ولی نه اون اندازه که پسند بشه. چسب ها به جای خود. حالا دومی. این یکی باز کردنش سخت بود. صاحب مغازه مشغول بقیه بود. چسب ها سمج و جعبه متفاوت بود.

-وای ببین پاره شد یعنی بد باز شد حالا چیکارش کنیم؟

صاحب مغازه اومد.

-اوخ آخ وای!

-میگم چیزه این چرا این طوری شدش؟

-آره پاره شد انگار.

طرف جعبه رو گرفت و گفت پارهش کردین دیگه! این طوری که باز نمیشه. بیا از این بالا باز کن بهتره.

خنده و خجالت با هم قاطی بشن میشن اون لحظه من. شکر خدا عروسک توی جعبه رو نگین پسندید و خرید واسه برادرزادهش. بچه ها خرید هاشون تموم شد و فرار کردیم توی اتاق. خدایی بود که ملت اتاق های دیگه چیزی بهمون نمی گفتن که ساعت12شب اونهمه شلوغ بودیم. نرگسی می گفت باید بیدار بمونیم. مرضیه بزرگه گفت ولو بشیم توی رختخواب حرف بزنیم. خیلی دیر بود که ولو شدیم. بچه ها رختخواب های اونجا رو دوست نداشتن. حق هم داشتن ولی من گفتم بیخیال می خوابم فردا با تمام لباس هام میرم حموم. دراز کشیدم. بچه ها حرف می زدن. من سکوت کرده بودم و گوش می دادم. دلم می خواست ندونن بیدارم. دلم می خواست حرف نزنم. جواب ندم. هیچی نگم فقط گوش بدم. به اون صدا های آشنای در هم که مثل جیک جیک1دسته پرستو اوج می گیره میره بالا باز میاد پایین ولی پایین نمی مونه و باز میره بالا گوش بدم و فقط گوش بدم. این زمان ها عشقی که توی شنیدن و تماشا هست رو با هیچی عوض نمی کنم. نفهمیدم کی خوابم برد. دلم نمی خواست بخوابم. می ترسیدم و این ترس! خدایا کمکم کن!. بلاخره که چی؟ ترس خالص کمکی نمی کرد. آهسته دکمه پلیرم رو تست کردم. وقتی مطمئن شدم همه چیز مثل ساعت های پیش درسته زیر لبه بالشم پشت گوشیم مخفیش کردم، چسبیدم به دیوار، خودم رو سپردم به خدا و با صدای رعد و برق و بارون و بچه های امام رضا همراه شدم و رفتم به طرف مرز ناهشیاری.

خوابم برد!.

تا صبح بین خواب و بیداری می چرخیدم. صدا های بیرون رو می شنیدم و دستم هر بار بی اختیار می رفت روی اون دستگاه کوچیک که بعد از خدا تمام جواب هام بود.

صبح که شد، بچه ها خسته از شلوغی دیشب خواب بودن که بیدار شدم. من و سمیرا و مرضیه بزرگه و معصومه و نرگسی. بلند نشدیم و همونجا توی رختخواب هامون شروع کردیم شلوغ کردن. بیچاره نگین هر کاری کرد ساکت بشیم تا بخوابه نشد که نشد. طفلک آخرش بلند شد و ما هم بلند شدیم. سمیرا گفت بچه ها کاش صبحانه نیمرو می خوردیم. نگین گفت کو روغنش؟ سمیرا گفت همراه تخممرغ1کره کوچولو هم بخریم گوجه هم که از دیشب داریم حله دیگه. گفتیم باشه. من که نرفتم. طفلک نگین و معصومه و سمیرا از دیشبش تا الان کار می کردن و من جز جمع کردن چندتا پتو کار مثبتی نکرده بودم. اون بنده های خدا باز هم پا شدن رفتن خرید و نگین رفت توی آشپزخونه مشترک اونجا به کار کردن. یکی از مسافر ها اومد و گفت ما داریم میریم این2تا پیاز رو می خوایی؟ نگین گرفت و ریخت توی املت صبحانه. دستش درد نکنه. خداییش دفعه بعدی اگر بود باید1طوری زحمت های این بچه ها رو تلافی کنم. به تلافی این دفعهم. وسط صبحانه دیر وقتمون بودیم که در زدن.

-ساعت از9گذشته داره10میشه وقتتون تمومه باید اتاق رو خالی کنید.

بلند گفتم چشم الان اومدیم. نرگسی با تعجب مونده بود من چی میگم.

-ما که هنوز سر سفره نشستیم چرا به این زودی رضایت دادی؟

خندیدم.

-نرگسی! الان برای ما یعنی2ساعت بعد. بیخیال راحت باش.

زدم زیر خنده. سر سفره صبحانه زدیم به تخمه و چیپس خوردن. تا ته خوراکی هامون رو بالا نیاوردیم خیالمون راحت نشد. داشت خوش می گذشت. دلم نمی خواست تموم بشه. سمیرا و نرگسی هم موافق بودن. به نظرم معصومه هم همینطور. نگین و مرضیه بزرگه رو نمی دونم. نگین رو احتمالا می بینمش یادم باشه ازش بپرسم. کاش با ما موافق بوده باشه!

باید بر می گشتیم. مرضیه بزرگه ساعت2کلاس زبان داشت. نرگسی معترض بود. نگین می گفت من که گفتم عصر2شنبه بیاییم تا بیشتر بمونیم. معصومه سر به سر همه می ذاشت و جیغ ما ها رو در می آورد. باید بر می گشتیم. مرضیه بزرگه1آهنگ انگلیسی از توی گوشیش گذاشته بود همراهش زمزمه می کرد و بقیه اذیتش می کردن و اون خیالش نبود. داشت آوازش رو می خوند. من تماشا می کردم. باید بر می گشتیم!.

آماده شدیم. وسایلمون رو جمع کردیم و زدیم بیرون. اون آقاهه با همکارش شیفت صبح بودن. دیشبی ها نبودن. رفتیم بچه ها کارت ملیشون رو که دیشب تحویل داده بودن گرفتن و نگین توضیح داد که دیشب بهمون گفتن پول اتاق رو صبح موقع رفتن بپردازیم و دیشب ازمون هیچی نگرفتن. نفهمیدم چی شد ولی صبحی ها هم گفتن برید خوش اومدید. خواستیم کرایه اتاق رو بپردازیم ولی ازمون چیزی نگرفتن و گفتن لازم نیست. اومدیم بیرون. سمیرا و نرگسی رفته بودن زیارت. توی حیاط زائرسرا بهشون گفتیم کرایه ازمون نگرفتن. از سر شیطنت یواشکی همه با هم ذوق کردیم. واقعا این ذوق کردن به خاطر پول نبود. از اون ذوق هایی بود که سر هر چیزی می شد وجود داشته باشه. هر چیز کوچیکی که می شد به خاطرش خندید. حتی پرواز ناگهانی1پرنده. حتما متوجه میشید چی میگم.

نگین زنگ زده بود همون راننده دیشبی بیاد دنبالمون. طول نکشید. اومد. توی تمام راه می خندیدیم. خدایی شد که مأمور اون بنده خدا رو جریمه نکرد. نگین تقریبا اصلا روی صندلی نبود. وقتی رسیدیم می خواستیم همون طور چپیده توی ماشین عکس بگیریم که معصومه پیاده شد و خرابش کرد. بچه ها نق زدن ولی باز خندیدیم. دم در کانون از هم جدا شدیم. معصومه رفت که بره قائمشهر. من همراه بقیه رفتم بالا داخل کانون. منتظر شدیم تا ماشین سمیرا و نرگسی اومد که ببردشون گلوگاه. جلوی در کانون باهاشون خداحافظی کردیم. اون ها هم رفتن. مرضیه بزرگه بالا موند تا کلاسش شروع بشه. نگین اومد پایین و با هم سمیرا و نرگسی رو بدرقه کردیم. نرگس دم آخری گیر داده بود1بوس اضافی کنمت ولی دیر شده بود و نتونستیم بوس اضافی از هم بگیریم و خندیدیم. گفتیم باشه واسه دفعه بعد. به محض رفتنشون دلم تنگ شد. همراه نگین رفتیم ایستگاه. من سوار شدم تا برم خونه. نگین هم رفت ماشین مسیر خودش رو سوار بشه بره خونه. لحظه آخر گفت5شنبه بیا. دلیلی واسه نیومدنت نیست بیا. خندیدم و گفتم باشه. نگین که رفت آهسته گفتم تا ببینیم.

همراه1عالمه خاطره رفتم طرف خونه. باید از1بولوار پهن و ترسناک می گذشتم که هیچ وقت جرأت نمی کنم تنهایی ازش رد بشم. بار ها وسطش حادثه داشتیم و چون درست رو به روی کوچه ماست حسابی دردسر شده برامون. به تازگی درست کنار کوچه ما1پل هوایی با پله های مارپیچ زدن. من تا اون روز از هیچ پل هوایی تنها نگذشته بودم. از زمانی که کاملا تاریک شدم هم اصلا از وسط خیابون های شلوغ خوشم نمیاد. از این گذشته پل بلند بود و از شما چه پنهون من1خورده... چه جوری بگم؟ مدت ها پیش1شبی1اتفاق مسخره ای رو پشت سر گذاشتم که از اون به بعد به شدت از ارتفاع می ترسیدم. هر مدل ارتفاعی. عادل و نگین و علی با این مشکلم هم مثل خیلی از مشکلات دیگهم جنگیدن و کم رنگش کردن ولی اینکه بخوام تنهایی اون هم برای اولین بار برم بالای1پل هوایی بلند که هیچ وقت همراه هیچ فرد بینایی بالاش قدم نزده بودم واقعا خارج از تحملم بود.

-بیخیال. عوضش اگر ازش رد بشم این سد ارتفاع لعنتی رو بعد از سال ها شکستمش. خودم تنهایی. اگر این دفعه نشه دفعه بعد حسابی سخته. دیگه هم نمیشه من منتظر بشم کسی همراهم بشه. من خودم هستم. فقط خودم. خودم تنها. پریسا خودتی و خودت معطلش نکن بزن بری!.

دستی راهنماییم کرد و شروع پله ها رو نشونم داد. حالا نرده توی دستم و پله ها جلوی پا هام بودن. قدم اول همیشه سخته. برش داشتم. رفتم بالا. یکی دیگه. یکی دیگه. باز هم. باز هم. پله ها پیچ می خوردن و می رفتن بالا و من می جنگیدم که در زمان حال باقی بمونم و به عقب پرتاب نشم. رسیدم. اون بالا رو اصلا نمی شناختم. خدایا کدوم طرف. طول کشید. نرده ها رو گرفتم و جهت رو از روی نرده ها پیدا کردم و راه افتادم. با قدم هایی که هر کدومشون شاید1دقیقه طول می کشید تا برداشته بشن. پایین پا هام ماشین ها می رفتن و بوق می زدن و آژیر می کشیدن و من اون بالا واقعا از ترس خاطراتم و امروزم می لرزیدم. اگر قدم های کندم متوقف می شدن دیگه هیچ طوری نمی شد دوباره راه بی افتم. خودم رو می شناختم. اگر می ایستادم تموم بود. باید همونجا می نشستم و اون قدر می لرزیدم که یکی از اونجا رد بشه و به دادم برسه که اون زمان هم به این راحتی نبود. اگر این طور می شد ترس بهم مسلط بود و اگر تسلیمش می شدم دیگه پایین رفتنم سخت بود حتی به کمک1فرد بینای مطمئن. خیلی کند می رفتم ولی می رفتم. به نظرم می رسید که اگر یکی از این آهن های پهن زیر پا هام الان جدا بشن... خدایا من می ترسم چرا این راه تموم نمیشه؟! خاطره ها داشتن با توانی بیشتر از زور خودم می کشیدنم عقب. باید در زمان حال می موندم. باید می موندم.

-پریسا دیوونه نشو الان روزه. اطرافت پر آدمه. تو در جهان روشن روز و حرکت و صدا هستی. دستت به نرده هاست. زیر پا هات پل آهنیه. تو روی پا هات هستی و هیچ چیز این موقعیتت شبیه خاطره های لعنتیت نیست. همه چیز رو به راهه. همه چیز رو به راهه. همه چیز همه چیز همه چیز. متوقف نشو. فقط متوقف نشو!.

توی سرم وحشت و سقوط و صدا بیداد می کرد. خدایا چه غلطی کردم! کاش یکی اینجا کنارم بود من الان سکته می کنم.

کسی نبود.

-کسی نیست جز خودت. سکته هم کردی کردی فقط متوقف نشو. فقط متوقف نشو!.

زمان سکته و گریه و توقف نبود. باید می رفتم. باید ادامه می دادم تا تموم بشه. این راه و خیلی چیز های دیگه. رفتم. خیلی خیلی کند ولی رفتم. رسیدم به انتهاش. دیگه واقعا بریده بودم. نرده ها در طرف راستم گم شده بودن و دستم پیداشون نمی کرد. صدای1آقا از پشت سرم بلند شد.

-بیا این طرف نرده های این طرف رو بگیر برو پایین.

واقعا نمی تونستم. ترس داشت برنده می شد. فلج شده بودم.

-فقط متوقف نشو!.

نرده ها توی دستم بود. پایین رفتن به طرز دردناکی برام از بالا اومدن سخت تر بود. می رفتم و اون آقا پشت سرم بود و می گفت برو مونده هنوز برو.

رسیدم پایین. آخ بلاخره رسیدم پایین. از شدت فشار اون بالا چنان گیج بودم که جهتم رو کامل گم کردم. با راهنمایی تونستم جهت رو پیدا کنم. بچرخم به راست و برم به مسیر خودم. پیچیدم توی کوچه پهنمون که واسه خودش1خیابون شلوغیه. رسیدم خونه. وارد شدم. سکوت امن و آشنای خونه. من از پل مرتفع گذشته بودم! از خاطرات اون شب کذایی رد شده بودم! تنها!. وای خدایا! شکرت!

می دونستم این باید باز هم تکرار بشه تا بهش عادت کنم ولی اولین قدم برای من همیشه سخت ترین قدمه. مطمئنم که فردا و فردا ها باز هم از اون بالا وحشت می کنم ولی این رو هم مطمئنم که اون زمان به خودم میگم این که دفعه اولم نیست. دفعه پیش تونستم پس باز هم می تونم. حالا وقت مرحله آخر بود. دست هام می لرزیدن. خدایا خودت هوام رو داشته باش. خدایا بذار بقیه بنده هات باورم نکنن. تو باورم کن. تو می دونی که من چه حسی دارم. دستم رو ول نکن.

جز من و خدا کسی نبود. خودم بودم و خدا که لازم نبود واسه اینکه باورم کنه براش ضجه بزنم. پس جای نگرانی نبود. نگران بودم ولی باید می فهمیدم. جای نگرانی نبود ولی من از شدت نگرانی به نفس زدن افتاده بودم. می ترسیدم. از خودم می ترسیدم.

-نترس. خدا هست. هست. خدا هست!.

خدا بود. جایی که خدا هست ترس نباید باشه. نمی خواستم بیشتر از این صبر کنم. باید تموم می شد. دسته کم برای من. نشستم. پلیرم رو برداشتم و پِلِی رو زدم. داشتم گوش می کردم. تمام لحظه هام همه اونجا بودن. تمامش بدون1لحظه کسر. تمام لحظه هایی که توی خاطرم بود همه اونجا بودن و نه چیزی کم بود و نه چیزی زیاد بود که من یادم نباشه. محتوای پلیرم درست شبیه محتویات خاطرات ساعت های گذشتهم بودن. حتی لحظه های ساکتی که همه خواب بودیم. همه اونجا بودن و من همه رو یادم بود. من حتی1دقیقه رو توی خاطرم گم نکرده بودم. تمام مدت رو یادم بود. تمام مدت رو در زمان و مکان درستش بودم. خودم و درکم و حافظهم. شنیدنش زیاد طول کشید خیلی خیلی زیاد. نفهمیدم کی عصر شد و مادرم کی رسید و من بهش گفتم کتاب می خونم. داشتم خودم رو می خوندم. لحظه لحظهم رو. همه چیز رو به راه بود. خدایا! خدایا شکرت! خدایا این قدر دوستت دارم که می خوام هوار بزنم تمام دنیا بشنون. این من بودم. تمام این ساعت ها خود من بودم و برای من این یعنی آرامش. یعنی دیگه شب ها باید برن به طرف عادی تر شدن. یعنی من مجاز هستم تمرین کنم تا بتونم شب هام رو اگر لازم شد با اطرافیانم تقسیم کنم. شب هایی شبیه شبی که با بچه های امام رضا گذشت. میشه من دیگه از این شب ها نترسم. میشه بدون پلیر و بدون وحشت بخوابم. میشه دلواپس جنس ناشناس جوهرم نباشم و مجاز هستم با تمرین و تکرار برای خودم به این باور برسم که جنس جوهر من اون طوری که2سال تموم خیال می کردم متفاوت و ناشناس و خطرناک نیست و اینهمه که تصور می کردم برای اطراف و اطرافیانم... فعلا نمی دونم مشکل کجا بود و کجاست. نمی خوام هم الان بهش فکر کنم. برای این بارم همین اندازه بسه. به خدا دیگه توانم تموم شده باید بگذره تا نفسم جا بیاد. باقیش باشه واسه بعد.

خیلی دلم می خواست ضبط شده های اون شب رو واسه خودم نگه دارم. ولی نمی شد. آخه واسه نگه داشتن ضبطشون نکرده بودم. اولا بچه ها نمی دونستن ضبط شدن و این عادلانه نبود. دوما چون هدفم از این ضبط کردن تجدید خاطرات نبود هر زمان گوشش می دادم به یاد اون التهاب ها اذیت می شدم و سوما باز هم بچه ها نمی دونستن و این عادلانه نبود. این شرط امانت نیست که بدون آگاهی کسی لحظه هاش رو ضبط کنم و نگه دارم. پس مجاز نبودم نگهشون دارم.

فردا فایل ها رو پاک کردم. تمامشون رو پاک کردم و خاطره اون لحظه های سفید رو توی دلم ضبط و ثبتشون کردم به امید اینکه برای من و برای بقیه بچه های امام رضا شب های سفید، اون قدر سفید که همهشون از ته دل تکرارشون رو بخوان باز هم تکرار بشن.

حالا بچه های امام رضا دوباره هر کدوم1گوشه پخش شدن و مشغول ادامه زندگی خودشون هستن. مثل من. و کسی چه می دونه! شاید اون ها هم منتظر هستن که شب های سفید دوباره باشن و اون ها همه باشن و باز همه باشیم و چه خوبه اگر این اتفاق بی افته!

حالا نوبت ادامه زندگیه. و من الان تمام توانم رو به مقابلم دادم و متوجه انجام وظیفه ای کردمش که احتمالا دیگه نشه عقبش انداخت. شاید مجبور باشم هفته آینده انجامش بدم و خدا کمکم کنه. راستش برای1کسی با شرایط منفی باید1چیز بدی رو توضیح بدم. آهسته توضیح بدم. آروم توضیح بدم. با صدایی که نمی لرزه. با کلامی که متشنج نیست. باید بهش بگم که از دست رفتن ها توی زندگی1امر عادیه و این اصلا غیر منتظره نیست که در1ماجرای شلوغ1چیز خیلی عزیز رو از دست بدیم تا ویرانی ها آباد باشن و صبح سریع تر برسه. باید براش توضیح بدم. با چشم هایی بدون اشک و صدایی صاف و بدون بغض. باید توجیهش کنم. طوری توجیهش کنم که چیزی نشه. که فشار واقعیت هرچی کمتر بشه. که زهر تاریک توضیحات من اثرش هرچی خفیف تر باشه. باید قانعش کنم که واقعیت ها رو نمیشه کاریشون کرد. فقط باید فهمید و باید باور کرد و درک کرد و تحمل کرد و گذشت. باید به چیزی قانعش کنم که خودم هنوز نتونستم درست بپذیرمش. نمی دونم چطوری باید انجامش بدم ولی ظاهرا چاره ای نیست و تأخیر دیگه کمکی نمی کنه. امیدوارم که خیلی ضایع نکنم. به هر حال ترسیدن من هم به هیچ دردم نمی خوره و اصولا من الان نباید متوقف بشم. مثل اون لحظه ای که روی پل بودم. باید فقط برم. باید پیش برم و زمانی متوقف بشم که گفتن هام تموم شدن و کاش نتیجه خیلی افتضاح نشه! کاش موفق باشم! کاش!

مثل اینکه خیلی بیشتر از1خورده شد پر حرفی های من. تا دفعه بعدی که بر می گردم:

به امید صبح، ایام همگی به کام.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 103 ،

به خوابِ خاک، در تشهیع خورشید،
میان سینه ام اندوه جاوید،

فرو در خویش، خاموش و شکسته،
به شام اندر، به کام درد، تبعید،

حدیث شامگه، در دفتر من،
سرشکی سرخ، در چشمم درخشید،

یکی از مرغکانِ تیرخورده،
نهان در بغض، از آئینه پرسید:،

که در خاموشیِ خونینِ آن جنگ،
در آنگه کآسمان، خاموش بارید،

به گاهِ نعره های شب پَرَستان،
همان گاهی که جان بر خویش لرزید،

بر آن بارو که سر بر آسمان داشت،
در آن ساعت که خصم از خویش ترسید،

سحر، تنها میانِ شامگه بود،
نگاه عشق، جز دهشت نمی دید،

در آن گاه نبرد و خشم و نفرین،
زمان، زین قصه ی خامُش چه بشنید؟،

دل آئینه بی آواز، بشکست،
به ناگه، بغض من غمناک، ترکید.

طنین ناله ای سوزان و پنهان،
میان روح بی آرام پیچید.

حدیث عشق را انجام این بود،
زمان، پرواز صبح از خاک را دید.

از آن بارو سحر آرام پر زد،
دمی بر خاک، نوری سرخ، تابید.

هوای سینه ام کوهِ شرر بود،
دلم با دفترم یک باره تفتید.

میان دیده ی ناباور من،
سحرگاهان به قلب خاک، خوابید.

شبانگه بود و اشکی همچو آتش،
به جانم شعله های خشم رویید.

سحر رفت و شبانگه شادمان شد،
به اشکِ صبحخواهان شام خندید.

نوای تلخ و دردآلود ققنوس،
من و خاموشیِ تاریکِ تردید.

چه دردی دارد امشب سینه ی من،
چه سوزی داشت, شرحِ هجرِ خورشید!.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 103 ،

سلام به همگی.

هیچی بابا اومدم سلام کنم.

وای بچه ها خوابم میاد. یعنی خواب که نه. به نظرم رسما دارم میمیرم. دیروز و دیشب از بس سنگین گذشتن خیال می کردم تموم نمیشن.

بلاخره انجام شد. وای که چه سخت بود! بیچاره شدم تا تموم شد. البته تموم که نشد تازه گیر شروع شده. ولی باقیش با اهل فنه. من که علم مقابله با عواقبش رو ندارم باید اون هایی که بلدن مواظب باشن که شکر خدا امروز صبح، یعنی پیش از صبح اطلاع دادن همه چیز تحت کنترله و به چشم های داقون من فرصت لالا کردن و به اعصاب منقبضم مجال آزاد شدن دادن. خدا رو شکر!.

تحملش ساده نبود. حتی برای خودم. داشتم دق می کردم. کمتر لحظه ای اندازه اون لحظه ها دلم می خواست سر بذارم روی شونه شنونده مات و وا رفتهم که با شنیدن داستانم مثل مجسمه مرگ شده بود و هر لحظه با هر جمله که ازم می شنید مات تر و وا رفته تر می شد و از ته دل بزنم زیر گریه. از ته ته دلم بزنم زیر گریه و تمام این2سال رو با تمام جونم گریه کنم. خیالم نبود حرفی یا دلداری بشنوم یا نشنوم. همون اندازه که مطمئن می شدم طرف شکستنی نیست و اون قدر سفت هست که بتونه تکیهم رو تاب بیاره برام بس بود. ولی... نمی شد. نکردم. عوضش فقط حرف زدم. آهسته و بدون تغییر لحن و1نفس حرف زدم. دست هایی که توی دست هام بود سرد شدن، داغ شدن، لرزیدن، خیس عرق وحشت شدن، یخ کردن، آتیش گرفتن، مشت شدن، سست شدن، و من فقط آرامشی که اصلا نداشتم رو بهشون منتقل می کردم و حرف می زدم. حرف می زدم و باز هم حرف می زدم. حتی زمانی که از سریع تر و عمیق تر شدن نفس هایی که می شنیدم همه چیز رو توی دلم یواشکی به خدا سپردم هم متوقف نشدم. دیگه توقف خطرناک بود. باید تا آخرش می رفتم.

رفتم.

همه چیز رو گفتم. نمی خوام توصیف کنم چه لحظه های تاریکی بهم گذشت چون بلد نیستم. فقط اینکه خیلی بد بود خیلی.

التهاب زیاد شد و زیاد شد و زیاد شد و آخرش با1عربده بلند و کشیده و وحشتناک تخلیه شد.

سکوت کردم و در برابر اون توفان دردی که درست در مقابلم شاهدش بودم بی توقف و بی لرزش فقط دست های مشت شده و آتیش گرفته توی دست هام رو فشار می دادم.

دلم می خواست من هم می تونستم عربده بزنم. این آتیش رو همه اجازه داشتن از دردش هوار بزنن جز من! از همون لحظه که شروع می شد اجازه آخ گفتن ازم گرفته شد و بعدش دیگه کسی نبود تا این حکم رو لغو کنه. حالا من با ظاهری غمگین ولی آروم داشتم به تخلیه درد یکی دیگه کمک می کردم در حالی که توی دلم بهش حسودیم می شد. هنوز هم حسودیم میشه. دلم می خواد یکی از اون عربده ها که دیشب شنیدم رو من هم بزنم. آخ که اگر می شد!

به نظر خودم افتضاح وحشتناک بود ولی همه شاهد ها بر این عقیده هستن که ما بهت نگفتیم ولی منتظر نتیجه خیلی بدی بودیم و واسه همین همه جوره آمادگی مقابله با هر چیزی رو داشتیم. تمام تمهیدات هم درست پشت این در منتظر اجرا بودن. به خیر گذشته.

ترکیدم.

-به خیر گذشته؟ به خیر گذشته و کوفت. واقعا متوجه نیستید؟ ممکن بود یکی این وسط از شدت التهاب و فشار بمیره. اگر تحمل نمی کرد تمهیدات شما به چه دردی می خوردن؟ شما ها خطر این ریسک رو می دونستید و به من نگفتید؟ واقعا تصور نکردید اگر اتفاقی می افتاد و جبران نمی شد من بیچاره باقی عمرم رو باید چه جوری سپری می کردم؟ شما ها فکر نکردید اگر لازم بود عقبش بندازیم باید1غلطی می کردید تا الان این صحبت پیش نیاد؟ فکر نکردید اگر طوری می شد خودتون جواب دل و وجدان خودتون رو چی می دادید؟ با خودتون گفتید خوب تا اینجاش تقصیر این پریسا بود از اینجاش هم هرچی بشه تقصیر اینه دیگه درسته؟ آره خوب می خواست اینهمه فشار درست نکنه الان هم این موجودیت درب و داقون رو به روی ما به خاطر تقصیر های این پریسا ضعیف بود و آخرش هم خودش عمدا1بلایی با کلامش سرش در آورد که ...

شاید حس ناکامیم در تخلیه درد خودم بود که برای فوران کردن1بهانه پیدا کرده بود و از روزنه این بهانه شعله می کشید. صدام می رفت بالا و بالاتر. اون قدر بالا که1دفعه حس کردم گلوم می سوخت و2تا دستی که شونه هام رو چسبید. برنگشتم ببینم کیه. می شناختمش. اون2تا دست رو اگر توی قبر هم باشم به محض تماس با جسمم تشخیصشون میدم.

-بسه. دیگه بسه. چیزی نیست. کسی نمیمیره. هیچ کسی هیچ طوریش نمیشه. من چیزیم نیست. کاملا هم زنده ام. دیگه بسه. دیگه تموم شد. تموم شد.

تحمل من هم درست در همون لحظه تموم شد. اشک. این اشک های مزاحم که وقتی راهشون باز میشه دیگه بند نمیان. آخ خدا چه خسته بودم و چه دلتنگ واسه این کابوس عزیز!

...

-تو هیچ کسی رو با هیچ کلامی خلاصش نمی کنی. تو از هیچ موجودیتی با هیچ کلامی خلاص نمیشی. بسه. چیزی نیست. امنه. همه چیز امنه. به جای من آب میوه بخور چون اولا من ازش بدم میاد دوما تردید ندارم1چیزی قاطیشه که الان تو بیشتر از من لازمش داری.

از صدای آخ یواشکی و ناراضی یکی از شاهد های ماجرا فهمیدم که این دریافت کاملا درست بوده ولی دیگه نه حالش رو داشتم نه زورم می رسید که درگیر بشم. از این گذشته وحشتناک تشنهم بود.

-بیخیال زهر که قاطیش نیست من تشنهمه. آخ چه چسبید!.

همه می دونستیم که شب سنگینی در پیشه و بود. بین خواب و بیداری التهاب اتفاق همه رو از جا پروند و من هم یکی بودم از اون همه.

تا دم صبح وحشت روانمون رو جوید و اعصابم مثل فنری که جمعش کرده باشن به شدت آماده1اتفاق وحشتناک غیر قابل جبران بود. من بودم. درست وسط حادثه ای که با چه عجزی از خدا می خواستم پیش نیاد. اون دست ها باز هم توی دست هام بودن و این بار کاملا سست! سرد! بی حس!.

-خدایا خدایا تو این کار رو نمی کنی. تو این کار رو نمی کنی. نمی کنی! خدایا به هر چیزی که توی آفریده هات برات پاکه، خدایا...

اون دست ها همچنان سست بودن و سرد. و من همچنان ملتهب بودم و در حال زمزمه. با خدا و با صاحب دست هایی که مطمئن بودم چیزی از التهابم رو نمی شنید.

دردسرتون ندم. دم صبح بود که اوضاع رفت به طرف رو به راه تر شدن و یادم نیست چه قدر طول کشید که مطلع شدم و شدیم که خطری نیست.

خدایا از بس دوستت دارم نمی دونم چیکار کنم. من باید بر می گشتم به زندگی روزمره. اوضاع رو به راه بود و من به این کار مجاز بودم. ولو شدم بین دیوار های امن و سفت خونه. خونه خودم. چه قدر دوست دارم این1وجب جا رو!

روز که بالا اومد1زنگ به مادرم زدم و مطمئن شدم و مطمئنش کردم که حالش خوبه و من هم خوبم و همه چیز آرومه. بعد1زنگ زدم به1دوست بسیار عزیز که این اواخر حسابی نگرانشم ولی از اونجایی که حس می کنم فاصله ها رو بیشتر می پسنده ترجیح میدم خیلی نزدیکش نباشم و از دور تماشا کنم. خواستم بخوابم دیدم نمی تونم.

-حالا چی میشه؟!

این سوال که حالا مهلت پیدا کرده بود و با تمام وسعتی که ازش می شناختم، تمام ابعادش که ازش می ترسیدم رو با تمام توانش می کوبید به دیواره های فشار دیده و دردناک ذهنم.

اگر2دقیقه دیگه با چشم های بسته بی حرکت می موندم یقینا دیوونه می شدم. 1دفعه به شدت از جا پریدم که بلند شم و آخم رفت هوا. تازه فهمیدم تمام جونم درد می کنه. نمی دونم دیروز و دیشب چه مدلی پا می شدم و می نشستم که این مدلی شدم. خلاصه خواب بی خواب. دیدم این مدلی پاک روانی میشم از فکر و خیال بلند شدم زدم به تمیزکاری آشپزخونه در همی که این چند روز کمتر بهش رسیده بودم. کار که تموم شد، با چندتا تلفن و پیام از ادامه امنیت در اطرافم مطمئن شدم، چند بخش از کتاب آریا رو خوندم و چند لحظه ای به این فکر کردم که چرا دختر های توی این داستان ها رو کسی تربیت بهشون یاد نمیده که مثل کم توان های ناسازگار ذهنی رفتار نکنن. به نتایجی رسیدم که ترجیح میدم اینجا ننویسمشون. الان هم در خدمت شما دارم پر حرفی می کنم.

این جناب یکی که خوشش نمیاد من بهش بگم جناب توی کامنت ها گفته بود هر زمان این امتحان رو دادم بیام چگونگیش رو اینجا براش بگم. گفته بود پراکنده و بی سر و ته هم شده بگم خودش سر در میاره من هم اومدم گفتم. حالا یکی بیا2روزی مشغول شو هرچی دلت می خواد از این آسمون ریسمون های من کشف کن.

وااای مثلا اومده بودم فقط سلام کنم.

عه! اصلا وبلاگ خودمه. شکلک دست پیش گرفتم پس نیفتم. شکلک گارد گرفتم آماده ایستادم1دسته علفی چیزی پرت کنم در برم و بیشتر آماده در رفتنم تا علف پرتاب کردن. شکلک از خستگی دارم پرپر میشم ولی نمی تونم بخوابم.

حس مسخره ایه. دلم می خواد بزنم بیرون. هم هوا گرمه هم من عجیب خسته هستم هم بهانه ای نیست توی این هوا برم بیرون. اگر تنبلیم اجازه بده امروز عصر میرم دنبال خرید هندزفری بلوتوث. اگر کاری نکنم افکار تاریک محوم می کنن. باید برم بیرون. باید بیدار باشم. باید بلند شم. باید باشم. من پریسا هستم. کسی که قهرمان هیچ داستانی نیست و نمی خواد باشه. هیچ داستانی جز داستان زندگی خودش.

باید قهرمان بشم. من باید در داستان زندگی خودم قهرمان بشم. 1قهرمان محض. 1برنده بی قید و شرط.

ایام به کام همگی شما.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 101 ،

طرز تهیه میگو گریل شده,طبخ میگو,طبخ میگو پفکی,طبخ میگو سوخاری,طبخ میگو پلو,طبخ میگو با پوست,طبخ میگو در فر,طبخ میگو برای کودک,مدت زمان طبخ میگو,طبخ میگو,طرز طبخ میگو,انواع پخت میگو,انواع پخت میگو کبابی,انواع روش پخت میگو,انواع طرز پخت میگو,آموزش انواع پخت میگو,انواع روشهای پخت میگو,انواع دستور پخت میگو,انواع پخت غذا با میگو,طریقه پخت انواع میگو,انواع پختن میگو,مزه دار کردن میگو,مزه دار کردن میگو,طعم دار کردن میگو,آموزش آشپزی با تصویر,آموزش آشپزی بین المللی,آموزش آشپزی تصویری,آموزش آشپزی ایرانی,آموزش آشپزی حرفه ای,آموزش آشپزی آسان و سریع,آموزش آشپزی غذا های افغانی,آموزش آشپزی با مرغ,آموزش آشپزی افغانی,آموزش آشپزی ساده,سایت آشپزی,سایت آشپزی سبز و ترش,سایت آشپزی سوران,سایت آشپزی بهونه,سایت آشپزی سورن,سایت آشپزی ایرانی,سایت آشپزی هانی شف,سایت آشپزی بهار,سایت آشپزی خانواده سبز

طبخ میگو در فر انواع پختن میگو طبخ میگو سوخاری آموزش آشپزی ساده طریقه پخت انواع میگو آموزش آشپزی ایرانی

گریل میگو با آناناس طبخ میگو

طرز تهیه : دو ورق فویل بزرگ را روی هم قرار دهید. کره را در آن با فاصله بگذارید.میگوی خام را روی کره بچینید، سپس روی آن را پیازچه، فلفل دلمه ای و آناناس و در آخر روی آن برنج بریزید.فویل را محکم ببندید و به مدت ۳۰ دقیقه در فر با حرارت ۲۰۰ درجه سانتی گراد قرار دهید تا گریل میگو با آناناس آماده شود و با برنج یا نان سرو نمایید.

گریل میگو با آناناس طبخ میگو

مزه دار کردن میگو طرز طبخ میگو مزه دار کردن میگو طرز طبخ میگو طرز طبخ میگو طبخ میگو برای کودک

آناناس یک میوه ای است که بسیار خوشمزه و از خواص زیادی برخودار می باشد به همین منظور امروز می خواهیم یک غذای خوشمزه به نام گریل میگو با آناناس برای شما عزیزان درست کنیم.

مواد لازم :

طعم دار کردن میگو مدت زمان طبخ میگو آموزش آشپزی بین المللی مزه دار کردن میگو طرز طبخ میگو سایت آشپزی سبز و ترش

طرز تهیه :
دو ورق فویل بزرگ را روی هم قرار دهید. کره را در آن با فاصله بگذارید.میگوی خام را روی کره بچینید، سپس روی آن را پیازچه، فلفل دلمه ای و آناناس و در آخر روی آن برنج بریزید.فویل را محکم ببندید و به مدت ۳۰ دقیقه در فر با حرارت ۲۰۰ درجه سانتی گراد قرار دهید تا گریل میگو با آناناس آماده شود و با برنج یا نان سرو نمایید.

 

مزه دار کردن میگو طرز تهیه میگو گریل شده سایت آشپزی بهار طریقه پخت انواع میگو آموزش انواع پخت میگو انواع دستور پخت میگو

لینک فایل های موجود در متن :

آموزش آشپزی بین المللی طریقه پخت انواع میگو سایت آشپزی هانی شف طبخ میگو سوخاری انواع پخت میگو کبابی آموزش آشپزی با تصویر

طرز تهیه میگو گریل شده,طبخ میگو,طبخ میگو پفکی,طبخ میگو سوخاری,طبخ میگو پلو,طبخ میگو با پوست,طبخ میگو در فر,طبخ میگو برای کودک,مدت زمان طبخ میگو,طبخ میگو,طرز طبخ میگو,انواع پخت میگو,انواع پخت میگو کبابی,انواع روش پخت میگو,انواع طرز پخت میگو,آموزش انواع پخت میگو,انواع روشهای پخت میگو,انواع دستور پخت میگو,انواع پخت غذا با میگو,طریقه پخت انواع میگو,انواع پختن میگو,مزه دار کردن میگو,مزه دار کردن میگو,طعم دار کردن میگو,آموزش آشپزی با تصویر,آموزش آشپزی بین المللی,آموزش آشپزی تصویری,آموزش آشپزی ایرانی,آموزش آشپزی حرفه ای,آموزش آشپزی آسان و سریع,آموزش آشپزی غذا های افغانی,آموزش آشپزی با مرغ,آموزش آشپزی افغانی,آموزش آشپزی ساده,سایت آشپزی,سایت آشپزی سبز و ترش,سایت آشپزی سوران,سایت آشپزی بهونه,سایت آشپزی سورن,سایت آشپزی ایرانی,سایت آشپزی هانی شف,سایت آشپزی بهار,سایت آشپزی خانواده سبز




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 106 ،

,5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر ,5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر ,5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر ,5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر

5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر

5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر

در همان ابتدای ازدواجتان باهم توافق کنید که یک قانون اصلی داشته باشید: هرچقدر هم که ناراحت باشید، هیچ‌وقت باهم درگیری لفظی پیدا نکنید. این نوع و جنگ و جدل‌ها فقط مشکلات را بدتر کرده و رابطه را هم خراب می‌کند. در عوض، سعی کنید این چهار فعل طلایی را در زندگی‌تان پیاده کنید:

5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر

۱. همسرتان را عزیز کنید، به شوهرتان احترام بگذارید.

هسته اصلی نیاز احساسی خانم‌ها عزیز شدن است. این مسئولیت شماره یک همه شوهرهاست. معنی آن این است که باید کاری کنید که همسرتان احساس کند دوستش دارید و قدرش را می‌دانید، اینکه او اولین اولویت زندگی شماست.

هسته اصلی نیاز احساسی مردها هم این است که مورد احترام همسرشان باشند. وقتی به خانه می‌آید دوست دارد احساس کند که حداقل یک نفر در دنیا هست که فکر کند او فردی با کفایت و لیاقت است. منظورمان این است که وقتی شوهرتان به خانه می‌آید، تلفن را قطع کنید و به استقبال او بروید.

5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر

۲. باهمدیگر مثل دوست‌هایی خوب رفتار کنید.

یکی از هفت نعمتی که به زن و شوهر داده شده است این است که باید دوستانی صمیمی باهم باشند.

5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر

اصل دوستی بر این است که دو طرف باید به احساسات و نیازهای طرف مقابل خود ارزش و احترام بگذارند؛ یعنی هرچه که برای تو مهم است برای من هم باشد. این رمز این است که همسرتان همیشه احساس دوست داشته شدن کند.

۳. چهار فعل طلایی را به خاطر داشته باشید: گوش دادن، کنار آمدن، بازسازی کردن، قدردانی کردن.

5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر

در همان ابتدای ازدواجتان باهم توافق کنید که یک قانون اصلی داشته باشید: هرچقدر هم که ناراحت باشید، هیچ‌وقت باهم درگیری لفظی پیدا نکنید. این نوع و جنگ و جدل‌ها فقط مشکلات را بدتر کرده و رابطه را هم خراب می‌کند. در عوض، سعی کنید این چهار فعل طلایی را در زندگی‌تان پیاده کنید:

گوش دادن: این کار برای کنار هم کار کردن و حل مشکلات لازم است. به همسرتان اجازه دهید بدون اینکه حرف‌هایش را قطع کنید صحبت کند و بعد آنچه که گفته‌شده را تکرار کنید. این همسرتان را مطمئن می‌سازد که حرف‌هایش را خوب گوش کرده‌اید.

کنار بیایید: سعی کنید مشکلات را طوری حل کنید که هر دو شما از راه‌حل انتخابی شاد و راضی باشید. نباید هیچ‌کدام از شما به اجبار به خاطر طرف مقابل راه‌حل را بپذیرد.

5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر

بازسازی کنید: وقتی به همدیگر صدمه احساسی می‌زنید، باید بتوانید این دل‌شکستگی را ترمیم کرده و احساس عصبانیت و خشم طرف مقابل را برطرف کنید. باید به دنبال بازسازی ۱۰۰٪ باشید. حتی کمی خشم می‌تواند دیواری از کینه و تلخی بینتان ایجاد کند.

قدردانی کنید: هیچ‌وقت نمی‌توانید به اندازه کافی از همسرتان تشکر کنید. سعی کنید هر کاری که برایتان انجام می‌دهد را فهمیده و آن را با قدردانی نشان دهید.

5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر

۴. مرزهایی قوی بسازید.

همسرتان اولویت درجه یک شماست — نه والدینتان، خویشان و نزدیکانتان، دوستانتان، فرزندانتان، همکاران یا سرگرمی‌هایتان. مرزهایی محکم ایجاد کنید که نشان دهد برای ازدواجتان ارزش قائلید و به هیچ‌کس و هیچ‌چیز اجازه نمی‌دهید رابطه‌تان را ضعیف کند.

5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر

این یعنی قبل از نیازهای والدینتان به نیازهای همسرتان برسید و بعد از کار سعی کنید به اندازه کافی برای همدیگر وقت بگذارید.

۵. هر روز به همدیگر لذت بدهید.

5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر

ازدواج یعنی کاری کنید که طرف مقابلتان احساس خوبی پیدا کند و به صورت روزانه به او لذت بدهید (البته همان طور که خودش دوست دارد). اگر خانمتان می‌گوید از گل زنبق خوشش می‌آید، چون خودتان فکر می‌کنید گل رز رمانتیک‌تر است، برای او رز نخرید.

یاد بگیرید همسرتان چطور دوست دارد به او لذت بدهید — چه محبت فیزیکی باشد، چه جملات محبت‌آمیز، چه هدیه دادن، کمک کردن و یا گذراندن وقت با او — و عادت کنید این کارها را به صورت روزانه برایش انجام دهید.

مطمئن باشید از لذت دادن بیشتر از لذت گرفتن لذت خواهید برد.

5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر

منبع: hidoctor.ir
ویرایش و انتشار: وبسوار

5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر

لینک فایل های موجود در متن :

5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر 5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر

,5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر ,5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر ,5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر ,5 تکنیک مؤثر برای عاشق‌کردن همسر




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 130 ،

ترک پوست درمان,ترک پوستی,چین و چروک پیشانی,چین و چروک صورت,چین و چروک دور چشم,چین و چروک پوست در جدول,چین و چروک زیر چشم,چین و چروک پوست صورت,چین و چروک چشم,چین و چروک گردن,چین و چروک اطراف چشم,رایحه درمانی,رایحه درمانی چیست ؟,رایحه درمانی در زایمان,رایحه درمانی در طب سنتی,رایحه درمانی با عود,رایحه درمانی اسطوخودوس,رایحه درمانی pdf,رایحه درمانی با شمع,اثرات ماساژ,اثرات ماساژ صورت,اثرات ماساژ بر بدن,اثرات ماساژ درمانی,اثرات ماساژ کف پا,اثرات ماساژ بدن,ماساژ درمانی توسط خانم,ماساژ درمانی کف پا,ماساژ درمانی در تهران,ماساژ درمانی برای لاغری,ماساژ درمانی دیسک کمر,ماساژ درمانی صورت,ماساژ درمانی در منزل,ماساژ درمانی چیست,ماساژ درمانی در اصفهان,انواع ماساژ,انواع ماساژ در تایلند,انواع ماساژ بدن,انواع ماساژور,انواع ماساژ تایلندی,انواع ماساژ صورت,انواع ماساژور بدن,انواع ماساژها,انواع ماساژ سینه,انواع ماساژور پا,روغن ماساژ,روغن ماساژ خوراکی,روغن ماساژ بدن,روغن ماساژ داروخانه,روغن ماساژ چیست,روغن ماساژ لاغری,روغن ماساژ نوزاد,روغن ماساژ خوشبو,روغن های معطر,روغن های معطر,ماساژ صورت با روغن زیتون,ماساژ صورت تصویری,ماساژ صورت برای چاقی,ماساژ صورت با یخ,ماساژ صورت با روغن زیتون,ماساژ صورت با emu oil,ماساژ صورت برای ایجاد گونه,ماساژ صورت با عسل,ماساژ صورت برای لاغری

ماساژ صورت با عسل انواع ماساژور رایحه درمانی انواع ماساژ بدن انواع ماساژ روغن ماساژ خوراکی

معرفی روغن های معطر برای ماساژ (2) روغن های معطر

رایحه‌های دل انگیز آن تاثیر عمیقی روی احساسات می گذارد، به طوری که قلب پُر از عشق و دوست داشتن می شود! همچنین احساسات مثل غم و اندوه، افسردگی، حسادت تنفر و … را کاهش می دهد. برای تنظیم سیکل قاعدگی، پاک سازی و تقویت رحم خانم‌ها مناسب است و داروی سودمندی برای یائسگی و سندرم پیش از قاعدگی(PMS) می باشد. سبب کاهش سیاهرگ‌های ظریف می شود و برای افزایش میل جنسی در خانم‌ها و آقایان مناسب است.

روغن اسطوخودوس(لاواندو)

اثرات ماساژ بدن رایحه درمانی چیست ؟ انواع ماساژور پا اثرات ماساژ رایحه درمانی اسطوخودوس چین و چروک زیر چشم

رایحه ی خوشبوی این روغن درمان عالی برای رفع افسردگی، اضطراب و بی خوابی است.

برای درمان فشار خون بالا، درد کمر، التهاب مفاصل، روماتیسم، رگ به رگ شدگی و گرفتگی ماهیچه‌های گردن مناسب می باشد. همچنین برای بیماری‌های پوستی کبودی، اگزما، آکنه، پسوریازیس نیز مفید است.

 

اثرات ماساژ بر بدن اثرات ماساژ روغن ماساژ بدن انواع ماساژ سینه روغن ماساژ بدن چین و چروک چشم

معرفی روغن های معطر برای ماساژ (2)     روغن های معطر

روغن لیمو(لیمون):

برای درمان حالت اسیدی معده توصیه می شود. سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند و انرژی را به بدن باز می گرداند. همچنین به درمان پوست و موی چرب، زگیل و … کمک می کند.

ماساژ صورت با روغن زیتون ماساژ درمانی در اصفهان روغن ماساژ لاغری روغن ماساژ چیست رایحه درمانی pdf روغن ماساژ بدن

خاصیت قلیایی دارد، ضد عفونی کننده است و دستگاه گردش خون را تحریک و خون را رقیق می کند.(همراه با روغن سرو برای واریس مناسب است). ماساژ به آرامی باشد.

احتیاط: پس از درمان با این روغن، محل درمان تا مدتی نباید در معرض نور شدید آفتاب قرار گیرد.

 

رایحه درمانی با عود رایحه درمانی اثرات ماساژ درمانی روغن ماساژ داروخانه روغن ماساژ چیست روغن های معطر

روغن بهار نارنج

یکی از موثرترین داروهای ضد افسردگی است و برای رفع انواع مشکلات عصبی مفید می باشد. دلشوره ،غش و شوک را بر طرف می سازد. (برای معتادان هم مفید است) برای قولنج عصبی، سوء‌هاضمه عصبی و کولیت روده نیز مناسب می باشد. مصرف این روغن از شکاف و ترک خوردن پوست جلوگیری می کند. تقویت کننده ی قوای جنسی بوده و برای سردمزاجان مفید است.

 

رایحه درمانی در طب سنتی روغن ماساژ نوزاد ماساژ صورت تصویری روغن ماساژ داروخانه ماساژ درمانی در منزل اثرات ماساژ بر بدن

 

روغن نعناع

روی دستگاه گوارش تاثیر بسیاری دارد و به رفع حالت تهوع و اسهال و یبوست کمک می کند. اسپاسم و درد معده و روده را نیز برطرف می کند.

انواع ماساژور پا ماساژ صورت برای چاقی انواع ماساژور بدن ماساژ صورت تصویری رایحه درمانی چیست ؟ اثرات ماساژ بر بدن

درمان و تسکین انواع سردردها و میگرن(به خصوص وقتی علت آن گرسنگی باشد) است.

 

دردهای ماهیچه ای، نورالوژی(درد عصب) و روماتیسم را کاهش می دهد. ذهن و فکر را تحریک می کند، در نتیجه خستگی فکر را از بین می رود و فکر باز می شود. روغن نعناع آفتاب سوختگی و التهاب را مرتفع ساخته و نیز می تواند منافذ بسته شده ی پوست و آکنه و پوست چرب را درمان کند.

اثرات ماساژ بر بدن ماساژ صورت با یخ انواع ماساژور ماساژ درمانی توسط خانم چین و چروک اطراف چشم چین و چروک پیشانی

 

احتیاط: روغن نعناع را از داروهای هومیوپاتی دور نگه دارید. برای کودکان و نوزادان و دوران شیردهی مناسب نیست.

 

روغن ماساژ خوراکی انواع ماساژ صورت روغن ماساژ لاغری رایحه درمانی اسطوخودوس رایحه درمانی اسطوخودوس رایحه درمانی با شمع

روغن گل رز(رزاسه)

رایحه‌های دل انگیز آن تاثیر عمیقی روی احساسات می گذارد، به طوری که قلب پُر از عشق و دوست داشتن می شود! همچنین احساسات مثل غم و اندوه، افسردگی، حسادت تنفر و … را کاهش می دهد. برای تنظیم سیکل قاعدگی، پاک سازی و تقویت رحم خانم‌ها مناسب است و داروی سودمندی برای یائسگی و سندرم پیش از قاعدگی(PMS) می باشد. سبب کاهش سیاهرگ‌های ظریف می شود و برای افزایش میل جنسی در خانم‌ها و آقایان مناسب است.

 

اثرات ماساژ صورت رایحه درمانی چیست ؟ اثرات ماساژ ماساژ درمانی در تهران اثرات ماساژ بر بدن اثرات ماساژ کف پا

روغن رزماری:

برای رفع دردهای ماهیچه ای آرتریت(التهاب مفاصل)، نقرس، روماتیسم و گرفتگی ماهیچه‌ها مناسب می باشد. برای یبوست، نفخ معده، چاقی و سلولیت، مشکلات کبدی، رشد و تقویت موها مفید است و شوره ی سر را از بین می برد.

احتیاط: برای افراد مبتلا به صرع و در دوران بارداری استفاده نشود.

اثرات ماساژ کف پا انواع ماساژور بدن ماساژ درمانی در تهران روغن های معطر چین و چروک دور چشم ماساژ درمانی دیسک کمر

 

روغن کنجد:

رنگ آن طلایی تا زیتونی است و طعم مطبوع کنجد را دارد و حاوی آنتی اکسیدان طبیعی و سرشار از ویتامین E است و از سرطان پیش گیری می کند. همچنین برای قلب و مغز و بهبود عرق سوز مفید است و ماساژ آن موجب درخشندگی و نرم شدن پوست می شود اگر در طبخ غذا طعم کنجد را دوست ندارید می توانید قبل از استفاده چند دقیقه آن را گرم کنید.

رایحه درمانی در طب سنتی انواع ماساژور روغن ماساژ خوشبو ماساژ درمانی توسط خانم ماساژ صورت برای لاغری روغن های معطر

 

 

روغن زیره:

ماساژ درمانی در منزل ماساژ صورت برای لاغری اثرات ماساژ صورت ماساژ درمانی در تهران ماساژ درمانی کف پا اثرات ماساژ کف پا

طبق تجربه ی شخصی هر زمان که برای ماساژ موضع مبتلا به سلولیت از این روغن استفاده و بلافاصله برای بیمار طب سوزنی انجام شود، سلولیت درجه ۲ و ۳(به خصوص در پهلوی ران‌ها و باسن) که بسیار سفت و سخت بوده به تدریج نرم و شل می شود و پس از جلسات متوالی، بدون نیاز به جراحی، تاثیرات درمانی چشم گیری به دست می آید.

روغن زیره برای کسانی که رسوب بلغم در معده دارند و غذای شان درست هضم نمی شود، برای افراد چاق، برای نفخ شکم، تقویت معده و لاغری ملایم بسیار مفید است. گرم کننده ی بدن و دستگاه گوارش است ماساژموضعی روی شکم برای کسانی که سوء‌هاضمه دارند(بعد از غذا با حرکات نوازشی ملایم) مفید می باشد.

 

چین و چروک چشم روغن های معطر ترک پوست درمان اثرات ماساژ ترک پوستی چین و چروک گردن

روغن سیاهدانه:

روغنی است با طبیعت گرم و خشک و به رنگ سبز تیره تا قرمز، به سالار روغن‌ها مشهور است و پیامبر به آن حب البرکت می گفتند. ضد حساسیت فصلی و برای سینوزیت بسیار مفید است. برای دردهای بدن، گرفتگی‌های ماهیچه ای، ازدیاد قوه باء، درد زانو، محکم کردن ریشه ی مو، شفاف و نرم کردن موی سر و جلوگیری از ریزش مو مناسب می باشد.

 

چین و چروک صورت ماساژ صورت با عسل ماساژ درمانی در اصفهان انواع ماساژ بدن ماساژ درمانی در تهران رایحه درمانی با شمع

سایر روغن‌ها:

روغن‌های معطر دیگری که قابل استفاده و در دسترس هستند و شما می توانید از خواص معجزه آسای آن‌ها استفاده کنید، عبارت هستند از: بنفشه، رازیانه، گل سرخ، جوانه گندم، آویشن، سداب، شاهدانه، بذر کتان، فندق، زنجبیل، دارچین، مرزه، روغن سقز و روغن خشخاش.

روغن مرکب(شامل سقز، زنجبیل و خشخاش) برای مفاصل عالی است.

ترک پوستی رایحه درمانی با عود انواع ماساژ رایحه درمانی pdf ماساژ درمانی چیست انواع ماساژ در تایلند

 

ماساژ صورت با یخ ماساژ درمانی در منزل روغن های معطر چین و چروک چشم رایحه درمانی انواع ماساژ بدن

لینک فایل های موجود در متن :

ترک پوست درمان,ترک پوستی,چین و چروک پیشانی,چین و چروک صورت,چین و چروک دور چشم,چین و چروک پوست در جدول,چین و چروک زیر چشم,چین و چروک پوست صورت,چین و چروک چشم,چین و چروک گردن,چین و چروک اطراف چشم,رایحه درمانی,رایحه درمانی چیست ؟,رایحه درمانی در زایمان,رایحه درمانی در طب سنتی,رایحه درمانی با عود,رایحه درمانی اسطوخودوس,رایحه درمانی pdf,رایحه درمانی با شمع,اثرات ماساژ,اثرات ماساژ صورت,اثرات ماساژ بر بدن,اثرات ماساژ درمانی,اثرات ماساژ کف پا,اثرات ماساژ بدن,ماساژ درمانی توسط خانم,ماساژ درمانی کف پا,ماساژ درمانی در تهران,ماساژ درمانی برای لاغری,ماساژ درمانی دیسک کمر,ماساژ درمانی صورت,ماساژ درمانی در منزل,ماساژ درمانی چیست,ماساژ درمانی در اصفهان,انواع ماساژ,انواع ماساژ در تایلند,انواع ماساژ بدن,انواع ماساژور,انواع ماساژ تایلندی,انواع ماساژ صورت,انواع ماساژور بدن,انواع ماساژها,انواع ماساژ سینه,انواع ماساژور پا,روغن ماساژ,روغن ماساژ خوراکی,روغن ماساژ بدن,روغن ماساژ داروخانه,روغن ماساژ چیست,روغن ماساژ لاغری,روغن ماساژ نوزاد,روغن ماساژ خوشبو,روغن های معطر,روغن های معطر,ماساژ صورت با روغن زیتون,ماساژ صورت تصویری,ماساژ صورت برای چاقی,ماساژ صورت با یخ,ماساژ صورت با روغن زیتون,ماساژ صورت با emu oil,ماساژ صورت برای ایجاد گونه,ماساژ صورت با عسل,ماساژ صورت برای لاغری




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 179 ،

آرایش چشم,آرایش چشم درشت,آرایش چشم ریز,آرایش چشم دخترانه,آرایش چشم 2015,آرایش چشم مشکی,آرایش چشم پف دار,آرایش چشمهای پف دار,آرایش چشم عروس,آرایش چشم بادامی,آرایش صحیح صورت,آرایش صحیح چشم,آرایش صحیح لب,طرز آرایش صحیح,طریقه آرایش صحیح,نحوه ارایش صحیح صورت,نحوه آرایش صحیح,روش ارایش صحیح,اصول آرایش صحیح,افراد مو قرمز,چگونه سایه چشم بزنیم,چگونه خط چشم بزنیم,چگونه سایه چشم بزنیم,چگونه سایه ی چشم بزنیم,چگونه چشم را سایه بزنیم,سایه های کرمی,سایه های مات,مدل سایه چشم,مدل سایه زدن چشم,مدل سایه چشم عروس,مدل سایه چشم جدید,مدل سایه چشم مشکی,مدل سایه عروس,مدل سایه چشم 2012,مدل سایه چشم خلیجی

طریقه آرایش صحیح مدل سایه چشم مدل سایه چشم مشکی آرایش صحیح چشم چگونه سایه ی چشم بزنیم مدل سایه چشم جدید

چگونه سایه ی چشم زیبا و مناسبی را انتخاب کنیم مدل سایه زدن چشم

آرایش چشم دخترانه

آرایش چشم عروس مدل سایه چشم خلیجی آرایش چشم درشت طرز آرایش صحیح آرایش چشم درشت مدل سایه چشم مشکی

اصول آرایش صحیح

آرایش چشم ریز چگونه سایه چشم بزنیم چگونه خط چشم بزنیم اصول آرایش صحیح آرایش چشم پف دار روش ارایش صحیح

آرایش چشم عروس

مدل سایه چشم عروس

آرایش چشم مشکی آرایش چشم چگونه سایه چشم بزنیم مدل سایه چشم جدید آرایش صحیح لب طریقه آرایش صحیح

مدل سایه عروس

آرایش چشم درشت آرایش چشم ریز چگونه چشم را سایه بزنیم آرایش چشم درشت طریقه آرایش صحیح روش ارایش صحیح

آرایش صحیح صورت

آرایش چشم,آرایش چشم درشت,آرایش چشم ریز,آرایش چشم دخترانه,آرایش چشم 2015,آرایش چشم مشکی,آرایش چشم پف دار,آرایش چشمهای پف دار,آرایش چشم عروس,آرایش چشم بادامی,آرایش صحیح صورت,آرایش صحیح چشم,آرایش صحیح لب,طرز آرایش صحیح,طریقه آرایش صحیح,نحوه ارایش صحیح صورت,نحوه آرایش صحیح,روش ارایش صحیح,اصول آرایش صحیح,افراد مو قرمز,چگونه سایه چشم بزنیم,چگونه خط چشم بزنیم,چگونه سایه چشم بزنیم,چگونه سایه ی چشم بزنیم,چگونه چشم را سایه بزنیم,سایه های کرمی,سایه های مات,مدل سایه چشم,مدل سایه زدن چشم,مدل سایه چشم عروس,مدل سایه چشم جدید,مدل سایه چشم مشکی,مدل سایه عروس,مدل سایه چشم 2012,مدل سایه چشم خلیجی




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 128 ،

,طرز تهیه حلیم گوشت ,طرز تهیه حلیم گوشت ,طرز تهیه حلیم گوشت ,طرز تهیه حلیم گوشت

طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت

طرز تهیه حلیم گوشت

مواد اولیه:      برای 8 نفر نخود پوست گرفته 200 گرم دارچین 1 قاشق سوپ‌خوریگوشت  2 کیلو گندم 600 گرم روغن  2 قاشق سوپ‌خورینمک  به میزان لازم فلفل   به میزان لازم حلیم غذای بسیار پرطرفدار و لذیذ ایرانی است و طرفداران بسیار زیادی دارد و برای افطار و سحر گزینه‌ی خوبی است حالا سراغ یکی از انواع ساده و خوشمزه حلیم می‌رویم.طرز تهیه حلیم گوشتآماده سازی: 1 ساعت مدت انتظار: 4 ساعت مجموعاً: 5 ساعت مواد اولیه:      برای 8 نفر نخود پوست گرفته 200 گرم دارچین 1 قاشق سوپ‌خوریگوشت  2 کیلو گندم 600 گرم روغن  2 قاشق سوپ‌خورینمک  به میزان لازم فلفل   به میزان لازم طرز تهیه: ابتدا نخودها را پخته و پوست آن‌ها

مدت انتظار: 4 ساعت

طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت

مجموعاً: 5 ساعت

مواد اولیه:      برای 8 نفر
نخود پوست گرفته 200 گرم
دارچین 1 قاشق سوپ‌خوری
گوشت  2 کیلو
گندم 600 گرم
روغن  2 قاشق سوپ‌خوری
نمک  به میزان لازم
فلفل   به میزان لازم

طرز تهیه:

طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت

ابتدا نخودها را پخته و پوست آن‌ها را کاملاً می‌گیریم و داخل مخلوط کن ریخته و پس از آن با گوشت و نمک و فلفل روی حرارت قرار می‌دهیم و اجازه می‌دهیم خوب بپزند. (حرارت را خیلی کم کنید تا حلیم نسوزد).

گندم را از شب قبل خیس کرده و با آب می‌پزیم و پس از پخته شدن داخل مخلوط کن ریخته و میکس می‌کنیم. حالا همه مواد را با هم مخلوط کرده و آن قدر هم میزنیم تا حلیم آماده و کشدار شود. سپس در ظرف مخصوص میکشیم و با دارچین و روغن داغ تزیین می‌کنیم.

طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت

نکات:

1) بهتر است به جای آب در حلیم آب قلم بریزیم به این منظور قلم را با آب پخته و مغز داخلش را به آب اضافه کرده و از صافی رد می‌کنیم تا خرده‌های استخوان گرفته شود. سپس داخل مخلوط کن ریخته و به غذا اضافه می‌کنیم.

طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت

2) حلیم بستگی به ذائقه شما با شکر یا نمک خورده می‌شود اما در هر دو صورت باید موقع پخت داخل آن نمک بریزید.

3) حلیم هرچه بیشتر بپزد خوشمزه‌تر خواهد شد!

طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت

منبع: sooran.com

طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت

لینک فایل های موجود در متن :

طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت طرز تهیه حلیم گوشت

,طرز تهیه حلیم گوشت ,طرز تهیه حلیم گوشت ,طرز تهیه حلیم گوشت ,طرز تهیه حلیم گوشت




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 85 ،

,موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی ,موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی ,موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی ,موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی

موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی

موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی

لینک فایل های موجود در متن : ال‌جی الکترونیکس (ال‌جی) برای انعکاس تقاضای روبه‌فزونی و محبوبیت موسیقی با کیفیت بالا یک سرویس موسیقی های-فای (با کیفیت بالا) مخصوص مشتریان گوشی‌های هوشمند پیشرفته‌اش ارائه خواهد کرد. این سرویس موسیقی جدید، از آغاز ماه آینده، از طریق برنامه کاربردی SmartWorld ال‌جی در گوشی‌های خاص ال‌جی معرفی خواهد شد. علاوه بر این، از طریق وب‌سایت www.lgworld.com  در حدود ۷۰ کشور شامل ایالات متحده امریکا، استرالیا، برزیل، چین، فرانسه، ایتالیا، روسیه و بریتانیا در دسترس قرار می‌گیرد.   موسیقی های-فای با بازپخش ۲۴ بیت/۱۹۲ کیلوهرتز، یعنی ۶ برابر غنی‌تر و واضح‌تر از کیفیت صدای یک سی‌دی معمولی (۱۶ بیت/۴۴٫۱ کیلوهرتز) کیفیت صدایی

موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی

لینک فایل های موجود در متن :

موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی

,موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی ,موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی ,موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی ,موزیک های-فای برای مشتریان گوشی‌های هوشمند و پیشرفته ال‌جی




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 76 ،

,ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ,ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ,ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ,ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی

ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی

ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی

برای بسته بندی ظروف از لباس هایتان هم استفاده کنید می‌توانید برای بسته‌بندی ظرف‌ها از قبل با یک دکه‌ روزنامه‌فروشی هماهنگ کنید تا روزنامه‌های باطله‌اش را برای‌تان کنار بگذارد و هر ظرف را در یک روزنامه بپیچید. اگر قطع روزنامه کوچک بود، برای اینکه مطمئن شوید، هر ظرف را در ۲ روزنامه بپیچید. پیچیدن ظرف‌ها کار سختی نیست و هیچ تجربه‌ویژه‌ای نمی‌خواهد. فقط باید مواظب باشید ظرف‌های شکستنی به هیچ وجه با هم تماس نداشته باشند. اما راه دیگری هم به جز استفاده از روزنامه هست. می‌توانید هر ظرف را در یک لباس بپیچید. با این روش هم لباس‌هایتان را در کارتن کرده‌اید و هم ظرف‌های‌تان. ولی ببینید که آیا ظرف‌ها کثیف‌اند؟ در این صورت ممکن است وقتی به خانه جدید می‌روید یک‌بار مجبور شوید کل لباس‌ها را هم بشویید. انتخاب با خودتان است. راه دوم از مصرف زیاد کاغذ جلوگیری می‌کند ولی ممکن است هم کار اضافه حساب شود، هم مصرف آب‌تان را افزایش دهد.

اگر شما هم این روزها در تدارک نقل مکان هستید این توصیه‌ها را به یاد داشته باشید تا به سلامت و آسانی ، به خانه جدید بروید.

ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی

ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی
چگونه سختی های اسباب کشی را آسان کنیم؟
«اسباب‌کشی کابوسه.» این جمله را خیلی‌ها وقتی قصد اسباب‌کشی دارید به‌ شما می‌گویند. شاید خودتان هم درباره اسباب‌کشی همینطور فکر کنید.
مهم نیست که اسباب‌کشی کابوس هست یا نه. مهم این است که خیلی از ما و اطرافیان‌مان باید سالانه یا حداقل چند سالی یک بار، این کار را انجام دهیم. حالا وقت تشبیه و استعاره نیست؛ وقت اسباب‌کشی است. روزهای تابستان برای بیشتر خانواده‌ها روزهای جابه‌جایی و اسباب‌کشی به خانه‌ جدید است. ما به شما می‌گوییم که چگونه می‌توانید بدون کابوس، راحت‌تر اسباب‌کشی کنید!

 

اول سلامت؛ دوم اسباب‌کشی
اسباب‌کشی برای بیشتر خانم‌ها شبیه کابوس است، به ویژه اگر هر سال بخواهند از یک خانه به خانه دیگر بروند ولی شما می‌توانید با راهکارهایی آن را آسان‌تر ساخته و سلامت خود را رکن اول این نقل مکان تابستانی قرار دهید. بهترین راه این است که سایر اعضای خانواده را نیز در این فعالیت شرکت دهید. به کودکان مسئولیت دهید که با نظارت شما وسایل اتاق‌شان را بسته‌بندی کنند. برای اینکه مجبور نشوید هنگام اسباب‌ کشی جعبه‌های سنگین را جابه‌جا کنید، جعبه‌های کوچک‌تری انتخاب کرده و وسایل را در آن بسته‌بندی کنید. هنگام بسته بندی نیز به راحتی روی زمین بنشینید یا کارتن را روی میز قرار داده و روی صندلی نشسته و وسایل را در آن جاسازی کنید.

ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی

 

مثبت بیندیشید
به جای اینکه هر چند قدم یک بار، به‌خودتان بگویید: «اسباب‌کشی کابوسه.» به نکات مثبت توجه کنید. شما دارید خانه‌تان را عوض می‌کنید. از صبح فردا در خانه‌ دیگری بیدار می‌شوید. در آشپزخانه‌ دیگری غذا درست می‌کنید. در اتاق جدیدی می‌خوابید. این جابه‌جایی می‌تواند یک تنوع بزرگ باشد. به وقتی فکر کنید که همه‌ وسایل سر جایشان رفتند و شما روی مبل نشسته اید و دارید چای می‌خورید.

برای اسباب کشی از اطرافیانتان کمک بگیرید
آدم‌ها همین وقت‌ها به درد همدیگر می‌خورند. اگر هیچ کمکی ندارید و کسی از خانواده یا فامیل یا دوستان می‌خواهد بیاید کمک‌تان، بگذارید بیاید و تعارف را کنار بگذارید. ولی حواس‌تان باشد آن‌قدری دور و برتان را شلوغ نکنید که کلافه شوید. برای آدم‌های که می‌خواهند به شما کمک کنند برنامه بریزید. اگر تعداد کسانی که داوطلب شده‌اند زیاد است، بعضی را روز بسته‌بندی وسایل صدا کنید، به بعضی بگویید روز اسباب‌کشی بیایند، بعضی را هم برای باز کردن وسایل در نظر داشته باشید.

ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی

 

چه وسایلی نیاز دارید؟
برای اسباب‌کشی از یک خانه به خانه دیگر شما باید پیش از آغاز اسباب‌کشی، وسایلی را بخرید و یا آماده کنید. کارتن‌هایی در ابعاد گوناگون، مقدار زیادی طناب‌های ضخیم و محکم، مقداری روزنامه باطله برای حفاظت از اشیای شکستنی، نوارچسب پهن برای بستن در کارتن‌ها، ماژیک‌هایی با سرپهن برای نوشتن روی کارتن‌ها. شما می‌توانید این کارتن‌ها را یا به صورت نو و آماده بخرید یا با سر زدن به سوپرمارکت‌ها و فروشگاه‌های محل‌تان، مقداری از کارتن‌های اضافی آنها را بگیرید. با این کار در هزینه‌های اسباب‌کشی هم صرفه‌جویی کرده‌اید.

کارتن‌ها اصلی ترین جزء اسباب کشی هستند
از مدتی قبل از اسباب‌کشی به مغازه‌هایی که از آنها خرید می‌کنید بسپارید چند کارتن برایتان نگه دارند. اگر می‌خواهید هزینه‌ کمی بپردازید، این کارتن‌ها معمولا برای اسباب‌کشی مناسب‌اند. اما اگر توان پرداخت هزینه بیشتری دارید، می‌توانید چند کارتن بزرگ‌تر دیگر هم از شرکت حمل یا مغازه‌های کارتن‌فروشی بخرید. حواس‌تان باشد که کارتن‌های بزرگ را بیش‌ از ‌اندازه سنگین نکنید تا در حمل‌ونقل آنها راحت باشید. اگر نصف آن را کتاب می‌چینید، حتما نصف دیگرش را لباس بگذارید. اگر زیر کارتن ظروف سنگین گذاشته‌اید، رو را به ظرف‌های پلاستیکی اختصاص دهید.

برای بسته بندی ظروف از لباس هایتان هم استفاده کنید
می‌توانید برای بسته‌بندی ظرف‌ها از قبل با یک دکه‌ روزنامه‌فروشی هماهنگ کنید تا روزنامه‌های باطله‌اش را برای‌تان کنار بگذارد و هر ظرف را در یک روزنامه بپیچید. اگر قطع روزنامه کوچک بود، برای اینکه مطمئن شوید، هر ظرف را در ۲ روزنامه بپیچید. پیچیدن ظرف‌ها کار سختی نیست و هیچ تجربه‌ویژه‌ای نمی‌خواهد. فقط باید مواظب باشید ظرف‌های شکستنی به هیچ وجه با هم تماس نداشته باشند. اما راه دیگری هم به جز استفاده از روزنامه هست. می‌توانید هر ظرف را در یک لباس بپیچید. با این روش هم لباس‌هایتان را در کارتن کرده‌اید و هم ظرف‌های‌تان. ولی ببینید که آیا ظرف‌ها کثیف‌اند؟ در این صورت ممکن است وقتی به خانه جدید می‌روید یک‌بار مجبور شوید کل لباس‌ها را هم بشویید. انتخاب با خودتان است. راه دوم از مصرف زیاد کاغذ جلوگیری می‌کند ولی ممکن است هم کار اضافه حساب شود، هم مصرف آب‌تان را افزایش دهد.

کارتن‌ها را کنترل کنید
بعضی کارتن‌ها ممکن است خاکی باشد یا آنطور که باید تمیز نباشد. مواظب باشید که لباس‌هایتان را در این کارتن‌ها نگذارید یا اگر می‌خواهید این کار را بکنید، حتما یک ملحفه کف کارتن پهن کنید و آن را تا دیواره‌ها بالا بیاورید و بعد لباس‌ها را بچینید. مثل بقچه‌ای که رفته باشد توی کارتن.

وسایل اسباب کشی را دور نریزید
تا جایی که می‌شود وسایل اسباب‌کشی را نگه دارید. منظورم کارتن‌ها و کیسه‌های حباب‌دار است. اگر انبار دارید یک بخشی از انبار را به آنها اختصاص دهید. با این کار، هم سال‌های بعد خودتان می‌توانید از آنها استفاده کنید و هم اگر کارتن‌های خوب و محکم خریده‌اید می‌توانید به دیگران برای اسباب کشی امانت‌شان بدهید.

ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی

روی کارتن‌ها اسم بزنید
این کار باعث می‌شود وقتی به خانه جدید می‌رسید گیج نشوید و بدانید کدام کارتن مال کجاست. اگر می‌خواهید کارتن‌های‌تان را نگه دارید، به جای نوشتن روی کارتن با ماژیک، روی کاغذی درباره‌ محتویات آن بنویسید و روی آن بچسبانید.

وسایل بزرگ را خودتان بسته‌بندی کنید
خیلی از شرکت‌های حمل به شما پیشنهاد می‌کنند که کار بسته‌بندی وسایل را برایتان انجام دهند. اگر امکان مالی این کار را دارید، می‌توانید از آنها کمک بگیرید. آنها حرفه‌ای‌تر و سریع‌تر کار را انجام می‌دهند ولی اگر امکانش را ندارید، خودتان دست‌به کار شوید. سخت نیست. باید کیسه‌های حباب‌دار بخرید و به تمام گوشه‌ها و قسمت‌های چوبی وسایل‌تان بچسبانید. بعد دور کل وسیله را با سلفون پهن بپیچید. سلفون بهترین چسبی است که می‌توانید برای این بسته‌بندی استفاده کنید.

با توجه به روحیه‌تان وسایل را بسته‌بندی کنید
ببینید شما از آن دسته آدم‌هایی هستید که دوست دارید کاری را در مدت کوتاهی انجام دهد که زودتر تمام شود و بلند بودن کار آن را برایتان فرسایشی می‌کند یا آدمی هستید که راحت‌ترید کارها آرام‌آرام ولی با آرامش انجام شوند. با توجه به روحیه‌تان وسایل را بسته‌بندی کنید. اگر جزو دسته اول هستید باید ۳-۲ روز خانه بمانید و در این ۳-۲ روز تا آخر انرژی تان را مصرف کنید. ولی اگر جزو دسته اول هستید، از یکی دو هفته قبل کار را شروع کنید. یک روز اتاق‌ها، یک روز سرویس‌های بهداشتی و چند روز را به جمع کردن وسایل آشپزخانه اختصاص دهید.

ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی

 

یک فهرست تهیه کنید
برای اینکه در روزهای اسباب‌کشی سردرگم نشوید، بهترین کار این است که یک فهرست از تمام کارهایی که باید انجام دهید و وسایلی که باید جمع و جور کنید، تهیه کنید. شما می‌توانید یک برنامه زمان‌بندی برای بسته‌بندی کردن وسایل هم تدارک ببینید که مطابق آن وسایل‌تان را جمع‌وجور کنید و تمام فشار کاری را در یک روز متحمل نشوید.

بسته‌بندی شکستنی‌ها
هرقدر وسایل و ظروف شکستنی را با دقت بیشتری بسته‌بندی کنید، در مقصد با خیال آسوده‌تری آنها را باز خواهید کرد و سالم خواهید دید. بهتر است لوازم شکستنی را در جعبه اصلی خودشان که دارای حفاظ‌هایی است، قرار دهید. اگر این جعبه‌ها را دور انداخته‌اید، وسایل شکستنی را در روزنامه یا پارچه یا پلاستیک‌های حباب‌دار بپیچید و درون یک کارتن محکم بسته‌بندی کنید.

ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی

کدام کارتن، کدام اتاق
در اسباب‌کشی اتاق خواب، آشپزخانه، اتاق نشیمن و حمام و دستشویی را به عنوان واحدهایی مجزا در نظر بگیرید. هر روز به سراغ یک اتاق بروید و وسایل آن اتاق را بسته‌بندی کنید. روی هر جعبه پس از اتمام کار بسته‌بندی، برچسبی حاوی فهرست وسایل و لوازم داخل آن چسبانده و در صورتی که اجناس داخل آن شکستنی است با ماژیک قرمز، کلمه شکستنی را بنویسید.

 

حمل لباس‌ها و اشیای گرانقیمت
لباس‌هایتان را که به چوب‌لباسی آویزان است، با همان چوب لباسی به صورت مجموعه‌ای در یک پلاستیک بزرگ یا درون یک ملافه قرار دهید. اگر چمدان‌های بزرگ و جاداری هم در خانه ‌دارید، می‌توانید لباس‌ها را درون آن جاسازی کنید. لوازم ضروری مانند حوله، مسواک، لباس‌های دم‌دستی را در ساک‌دستی‌تان قرار دهید تا به راحتی به آن دسترسی داشته باشید.

ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی

پرده دوختن برای خانه جدید
اگر می‌توانید، بد نیست چند روز قبل از اسباب‌کشی به خانه جدید سری بزنید، میل‌پرده‌ها را کنترل کنید و پنجره‌ها را اندازه بگیرید تا پرده‌هایتان را با اندازه‌های جدید هماهنگ کنید. اگر خانه‌تان اجاره‌ای است و احتمال می‌دهید که به‌زودی مجبورید از این خانه جدید هم بلند شوید، سعی کنید اندازه‌ پرده‌هایتان را دست نزنید. ولی اگر خانه‌تان موقت نیست می‌توانید پرده جدید بدوزید یا پرده‌های قبلی را هر قدر لازم است کوتاه کنید ولی اگر هیچ کدام از این کارها را نتوانستید قبل از اسباب‌کشی انجام بدهید هیچ اشکالی ندارد. روزی که به خانه جدید می‌روید جلوی پنجره را موقتا ملحفه بکشید یا می‌توانید روی پنجره‌ها را روزنامه بچسبانید تا نور کمتری از فضای خانه‌تان کم شود و هروقت رسیدید، کار پرده را انجام دهید.

 

 

ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی

قبل از اسباب‌کشی به محله‌ جدیدتان بروید و یک مسیر خوب برای خاور در آن روز انتخاب کنید

خانه جدید را قبل از اسباب کشی تمیز کنید
همه‌ تلاش‌تان را بکنید که یک یا ۲ روز قبل از اسباب‌کشی به خانه‌ جدید بروید و زمین و کابینت‌ها را نظافت کنید. اگر خانه‌تان اجاره‌ای است گاهی صاحبخانه این کار را به گردن می‌گیرد ولی حتی اگر صاحبخانه به شما گفت که این کار را می‌کند، حتما پیش از اسباب‌کشی سری به خانه بزنید و ببینید تا چه حد نظافت شده. آیا همه‌‌چیز مطابق انتظارتان هست یا نه. اشکالی ندارد اگر آخر سر، کار نظافت هم به روز اسباب‌کشی بیفتد ولی حتما ناراحت‌کننده خواهد بود اگر پیش‌بینی کنید همه جا تمیز است و وقتی به خانه می‌رسید با جایی پر از گردو‌خاک و کثیفی مواجه شوید.

حواستان به غذای روز اسباب‌کشی باشد
اگر کسی از شما پرسید: «کمک نمی‌خوای؟» بهتر است به او بگویید: «برامون غذا درست کن.» روز اسباب‌کشی هم خسته‌اید و هم وسایلتان توی کارتن و بسته‌بندی است و نمی‌توانید به راحتی غذا درست کنید. از طرفی آن‌قدر همه خسته و گرسنه‌اید که نیاز به یک وعده غذایی خوب دارید.

ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی

به آدرس خانه جدید قبل از اسباب کشی مسلط شوید
قبل از اسباب‌کشی به محله‌ جدیدتان بروید و یک مسیر خوب برای روز اسباب‌کشی انتخاب کنید تا خاور راحت بتواند از آن مسیر بیاید. روز اسباب‌کشی روز مناسبی برای کشف کردن آدرس خانه‌ جدیدتان نیست.

روی پیشنهادهای وسوسه انگیز شرکتهای حمل و نقل فکر کنید
ممکن است وقتی برای کرایه خاور به شرکت حمل زنگ می‌زنید، پیشنهادهایی برای اسباب‌کشی راحت‌تر به شما بدهند. لازم نیست همه‌ آنها را بپذیرید. مثلا اینکه یک کاور مخصوص برای حمل لباس‌ها برایتان بیاورند. اگر لباس‌های اتو کشیده‌ شما کم است به راحتی می‌توانید با ماشین خودتان آنها را ببرید. یا می‌توانید آنها را بین رختخواب‌ها جا بدهید. اسباب‌کشی حتی بدون هیچ کدام از این سرویس‌های اضافه هم هزینه‌ زیادی به همراه دارد. مواظب باشید پولتان را خرج کارهای اضافی نکنید.

 

ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی

شرکت‌های حمل ونقل معتبر را انتخاب کنید
شما می‌توانید این شرکت‌ها را در میان آگهی‌های روزنامه و یا توصیه اقوام و آشنایان بیابید. اگر قرار است در این تابستان از شهری به شهر دیگر نقل مکان کنید باید در انتخاب این شرکت‌ها بیشتر دقت کنید تا اسباب و وسایل شما سالم به مقصد برسند. برخی از شرکت‌های حمل و نقل خودشان مسئولیت بسته‌بندی وسایل را نیز بر عهده می‌گیرند و شما از این بابت آسوده خواهید بود. حتما از شرکت حمل‌ونقل سوال کنید که اسباب و وسایل شما را بیمه می‌کند یا خیر.

 

حمل و نقل گل و گیاه
اگر شما اهل گل و گیاه هستید، باید این دوستان سبز خانه‌تان را هم در این حمل‌ونقل همراهتان به خانه جدید ببرید. برای گلدان‌های بزرگ و سنگین چاره‌ای نیست جز اینکه به همان ترتیب در کامیون قرار دهید و حمل کنید. ولی درباره گلدان‌های کوچک، می‌توانید مجموعه‌ای از آنها را در یک جعبه محکم مقوایی، چوبی یا پلاستیکی قرار داده و داخل هر یک از گلدان‌ها چوبی به بلندی ارتفاع بلندترین گیاه فرو کنید. سپس پلاستیکی نازک را روی سطح دهانه و طرفین جعبه و همچنین پایه‌های چوبی فرو رفته در گلدان‌ها قرار داده و با چسب محکم کنید و منافذی را برای تنفس گیاه باز بگذارید.

ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی

نگهداری از بچه ها در روز اسباب کشی
بسته به اینکه بچه‌ شما چند ساله است باید فکری به حالش بکنید. اگر بچه خیلی کوچک است و امکانش را دارید، او را روز اسباب‌کشی به کسی بسپارید. ولی اگر این امکان را ندارید اصلا اشکالی ندارد. بگذارید بازی کند. از قبل برایش وسایلی را کنار بگذارید و وقتی به خانه جدید رفتید آنها را به او بدهید. این کار شاید او را یک ساعت سرگرم کند و احتمالا خانه‌ پر از کارتن و وسایل برایش جذاب‌تر است. بگذارید سراغ وسایل بی‌خطر برود و با آن وسایل بازی کند. بگذارید کمی خاکی شود. مطمئن باشید بیشتر از شما خاکی نمی‌شود. اگر بچه‌هایتان بزرگ‌ترند آنها را در اسباب‌کشی مشارکت دهید. اینکه چقدر شما اسباب‌کشی را «کابوس» ببینید یا نه، روی بچه‌هایتان هم تأثیر خواهد گذاشت. اسباب‌کشی را برایشان یک کارگروهی تعریف کنید که آنها هم می‌توانند تا جایی که می‌توانند در آن شرکت کنند و مفید باشند.

 

برای آخرین بار، سرک بکشید
پیش از اینکه خانه قبلی‌تان را ترک کنید به کمدها، قفسه‌های آشپزخانه، اتاق‌ها، انباری‌ و پارکینگ سرک بکشید تا مبادا شما و یا کارگران وسایلی را جا گذاشته باشید. یک صاحبخانه خوب منزل را تمیز تحویل نفر بعدی می‌دهد و بقایای وسایل اسباب‌کشی را به حال خود رها نمی‌کند.

ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی

 

 

ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی

لینک فایل های موجود در متن :

ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی

,ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ,ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ,ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی ,ترفند های آسان تر شدن اسباب کشی




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 82 ،

,ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ,ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ,ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ,ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده

,ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ,ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ,ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده ,ساعت Ritot اولین ساعت مچی برنامه‌ریزی شده




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 92 ،

دانلود نرم افزار 5800,دانلود نرم افزار 5800 جدید,دانلود نرم افزار 5800 نوکیا,دانلود نرم افزار 5800 نوکیا رایگان,دانلود نرم افزار 5800 nokia,دانلود نرم افزار 5800 رایگان,دانلود نرم افزار 5800 نوکیا جدید,دانلود نرم افزار 5800 سیمبین,دانلود نرم افزار 5800 uc browser,دانلود نرم افزار 5800 wechat,نرم افزار 5800 دانلود,نرم افزار 5800 xpressmusic,نرم افزار 5800 نوکیا,نرم افزار 5800 دانلود رایگان,نرم افزار 5800 pdf,برنامه 5800,برنامه 5800 xpressmusic,برنامه 5800 نوکیا,برنامه 5800 جدید,برنامه 5800 دانلود,برنامه 5800 nokia,برنامه 5800 موبایل,برنامه 5800 جی پی اس,برنامه 5800 جالب,برنامه 5800 gps,نرم افزار n97,نرم افزار n97 دانلود,نرم افزار n97 mini,نرم افزار n97 nokia,نرم افزار n97 نوکیا,نرم افزار موبایل n97,نرم افزار نوکیا n97 mini,دانلود نرم افزار n97 mini,نرم افزار نوکیا n97,نرم افزار های n97,دانلود نرم افزارهای n97,دانلود نرم افزار نوکیا n97,دانلود نرم افزار برای n97,دانلود نرم افزار گوشی n97,دانلود نرم افزار nokia n97,دانلود نرم افزار موبایل n97,دانلود نرم افزار نوکیا n97 mini,دانلود نرم افزار برای n97 mini,دانلود نرم افزار 5530,دانلود نرم افزار 5530 نوکیا,دانلود نرم افزار 5530 xpressmusic,دانلود نرم افزارهای 5530,دانلود نرم افزار برای 5530,دانلود نرم افزار نوکیا 5530 xpressmusic,دانلود نرم افزار موبایل 5530,دانلود نرم افزار نوکیا 5530,دانلود نرم افزار گوشی 5530 نوکیا,دانلود نرم افزار جدید 5530,دانلود نرم افزار نوکیا n8,دانلود نرم افزار نوکیا 5800,دانلود نرم افزار نوکیا x6,دانلود نرم افزار نوکیا c7,دانلود نرم افزار نوکیا جاوا,دانلود نرم افزار نوکیا 500,دانلود نرم افزار نوکیا 5233,دانلود نرم افزار نوکیا n73,دانلود نرم افزار نوکیا سری 60 ورژن 5,نرم افزار نوکیا c5-03,نرم افزار نوکیا x2,بازگرداندن اس ام اس های پاک شده,بازگرداندن اس ام اس های پاک شده گوشی نوکیا,بازگرداندن اس ام اس های پاک شده اندروید,بازگرداندن اس ام اس های پاک شده نوکیا,بازگرداندن اس ام اس های پاک شده سیم کارت,بازگرداندن اس ام اس های پاک شده در اندروید,بازگرداندن اس ام اس های پاک شده سامسونگ,بازگرداندن اس ام اس های پاک شده از گوشی نوکیا,بازگرداندن اس ام اس های پاک شده از سیم کارت,برگرداندن اس ام اس حذف شده اندروید,برگرداندن اس ام اس پاک شده,بازیابی اس ام اس حذف شده,برگرداندن اس ام اس پاک شده اندروید,برگرداندن اس ام اس پاک شده گوشی,بازیابی اس ام اس حذف شده,برگرداندن اس ام اس پاک شده از حافظه گوشی,برگرداندن اس ام اس پاک شده نوکیا,بازگرداندن اس ام اس پاک شده

برگرداندن اس ام اس حذف شده اندروید دانلود نرم افزار نوکیا 500 دانلود نرم افزار n97 mini بازگرداندن اس ام اس های پاک شده نوکیا برگرداندن اس ام اس پاک شده دانلود نرم افزار موبایل n97

نرم افزار بازگرداندن اس ام اس های حذف شده نوکیا سری 60 ورژن 3 و 5 بازگرداندن اس ام اس پاک شده

نرم افزاری دیگر ویژه گوشی های نوکیا برای شما کاربران آماده کرده ایم که به وسیله این نرم افزار می توانیید اس ام اس هایی که قبلا از گوشی خود حذف کرده اید با این نرم افزار برگردانید و مجددا آنها را مشاهده نمایید این نرم افزار کاربردی به زبان پایتون نوشته شده و قابلیت اجرا بر روی گوشی های نوکیا سری 60 ورژن سوم و همچنین ورژن پنجم را دارا می باشد. هم اکنون می توانید این نرم افزار نوکیا را از سایت آرش 98 دریافت نمایید.

نرم افزاری دیگر ویژه گوشی های نوکیا برای شما کاربران آماده کرده ایم که به وسیله این نرم افزار می توانیید اس ام اس هایی که قبلا از گوشی خود حذف کرده اید با این نرم افزار برگردانید و مجددا آنها را مشاهده نمایید این نرم افزار کاربردی به زبان پایتون نوشته شده و قابلیت اجرا بر روی گوشی های نوکیا سری 60 ورژن سوم و همچنین ورژن پنجم را دارا می باشد. هم اکنون می توانید این نرم افزار نوکیا را از سایت آرش 98 دریافت نمایید.

برنامه 5800 دانلود نرم افزار برای n97 mini نرم افزار نوکیا x2 برنامه 5800 nokia برنامه 5800 دانلود دانلود نرم افزار 5800 جدید

 

نرم افزار بازگرداندن اس ام اس های حذف شده نوکیا سری 60 ورژن 3 و 5 بازگرداندن اس ام اس پاک شده

دانلود نرم افزار موبایل 5530 نرم افزار n97 mini برنامه 5800 gps برگرداندن اس ام اس حذف شده اندروید دانلود نرم افزار 5800 nokia بازگرداندن اس ام اس پاک شده

لینک فایل های موجود در متن :

نرم افزار n97 mini برنامه 5800 xpressmusic دانلود نرم افزار 5530 xpressmusic برگرداندن اس ام اس پاک شده نوکیا برنامه 5800 gps برگرداندن اس ام اس پاک شده اندروید

دانلود

دانلود نرم افزار 5800,دانلود نرم افزار 5800 جدید,دانلود نرم افزار 5800 نوکیا,دانلود نرم افزار 5800 نوکیا رایگان,دانلود نرم افزار 5800 nokia,دانلود نرم افزار 5800 رایگان,دانلود نرم افزار 5800 نوکیا جدید,دانلود نرم افزار 5800 سیمبین,دانلود نرم افزار 5800 uc browser,دانلود نرم افزار 5800 wechat,نرم افزار 5800 دانلود,نرم افزار 5800 xpressmusic,نرم افزار 5800 نوکیا,نرم افزار 5800 دانلود رایگان,نرم افزار 5800 pdf,برنامه 5800,برنامه 5800 xpressmusic,برنامه 5800 نوکیا,برنامه 5800 جدید,برنامه 5800 دانلود,برنامه 5800 nokia,برنامه 5800 موبایل,برنامه 5800 جی پی اس,برنامه 5800 جالب,برنامه 5800 gps,نرم افزار n97,نرم افزار n97 دانلود,نرم افزار n97 mini,نرم افزار n97 nokia,نرم افزار n97 نوکیا,نرم افزار موبایل n97,نرم افزار نوکیا n97 mini,دانلود نرم افزار n97 mini,نرم افزار نوکیا n97,نرم افزار های n97,دانلود نرم افزارهای n97,دانلود نرم افزار نوکیا n97,دانلود نرم افزار برای n97,دانلود نرم افزار گوشی n97,دانلود نرم افزار nokia n97,دانلود نرم افزار موبایل n97,دانلود نرم افزار نوکیا n97 mini,دانلود نرم افزار برای n97 mini,دانلود نرم افزار 5530,دانلود نرم افزار 5530 نوکیا,دانلود نرم افزار 5530 xpressmusic,دانلود نرم افزارهای 5530,دانلود نرم افزار برای 5530,دانلود نرم افزار نوکیا 5530 xpressmusic,دانلود نرم افزار موبایل 5530,دانلود نرم افزار نوکیا 5530,دانلود نرم افزار گوشی 5530 نوکیا,دانلود نرم افزار جدید 5530,دانلود نرم افزار نوکیا n8,دانلود نرم افزار نوکیا 5800,دانلود نرم افزار نوکیا x6,دانلود نرم افزار نوکیا c7,دانلود نرم افزار نوکیا جاوا,دانلود نرم افزار نوکیا 500,دانلود نرم افزار نوکیا 5233,دانلود نرم افزار نوکیا n73,دانلود نرم افزار نوکیا سری 60 ورژن 5,نرم افزار نوکیا c5-03,نرم افزار نوکیا x2,بازگرداندن اس ام اس های پاک شده,بازگرداندن اس ام اس های پاک شده گوشی نوکیا,بازگرداندن اس ام اس های پاک شده اندروید,بازگرداندن اس ام اس های پاک شده نوکیا,بازگرداندن اس ام اس های پاک شده سیم کارت,بازگرداندن اس ام اس های پاک شده در اندروید,بازگرداندن اس ام اس های پاک شده سامسونگ,بازگرداندن اس ام اس های پاک شده از گوشی نوکیا,بازگرداندن اس ام اس های پاک شده از سیم کارت,برگرداندن اس ام اس حذف شده اندروید,برگرداندن اس ام اس پاک شده,بازیابی اس ام اس حذف شده,برگرداندن اس ام اس پاک شده اندروید,برگرداندن اس ام اس پاک شده گوشی,بازیابی اس ام اس حذف شده,برگرداندن اس ام اس پاک شده از حافظه گوشی,برگرداندن اس ام اس پاک شده نوکیا,بازگرداندن اس ام اس پاک شده




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 307 ،

طرز تهیه میگو گریل شده,طبخ میگو,طبخ میگو پفکی,طبخ میگو سوخاری,طبخ میگو پلو,طبخ میگو با پوست,طبخ میگو در فر,طبخ میگو برای کودک,مدت زمان طبخ میگو,طبخ میگو,طرز طبخ میگو,انواع پخت میگو,انواع پخت میگو کبابی,انواع روش پخت میگو,انواع طرز پخت میگو,آموزش انواع پخت میگو,انواع روشهای پخت میگو,انواع دستور پخت میگو,انواع پخت غذا با میگو,طریقه پخت انواع میگو,انواع پختن میگو,مزه دار کردن میگو,مزه دار کردن میگو,طعم دار کردن میگو,آموزش آشپزی با تصویر,آموزش آشپزی بین المللی,آموزش آشپزی تصویری,آموزش آشپزی ایرانی,آموزش آشپزی حرفه ای,آموزش آشپزی آسان و سریع,آموزش آشپزی غذا های افغانی,آموزش آشپزی با مرغ,آموزش آشپزی افغانی,آموزش آشپزی ساده,سایت آشپزی,سایت آشپزی سبز و ترش,سایت آشپزی سوران,سایت آشپزی بهونه,سایت آشپزی سورن,سایت آشپزی ایرانی,سایت آشپزی هانی شف,سایت آشپزی بهار,سایت آشپزی خانواده سبز

طبخ میگو در فر انواع پختن میگو طبخ میگو سوخاری آموزش آشپزی ساده طریقه پخت انواع میگو آموزش آشپزی ایرانی

گریل میگو با آناناس طبخ میگو

طرز تهیه : دو ورق فویل بزرگ را روی هم قرار دهید. کره را در آن با فاصله بگذارید.میگوی خام را روی کره بچینید، سپس روی آن را پیازچه، فلفل دلمه ای و آناناس و در آخر روی آن برنج بریزید.فویل را محکم ببندید و به مدت ۳۰ دقیقه در فر با حرارت ۲۰۰ درجه سانتی گراد قرار دهید تا گریل میگو با آناناس آماده شود و با برنج یا نان سرو نمایید.

گریل میگو با آناناس طبخ میگو

مزه دار کردن میگو طرز طبخ میگو مزه دار کردن میگو طرز طبخ میگو طرز طبخ میگو طبخ میگو برای کودک

آناناس یک میوه ای است که بسیار خوشمزه و از خواص زیادی برخودار می باشد به همین منظور امروز می خواهیم یک غذای خوشمزه به نام گریل میگو با آناناس برای شما عزیزان درست کنیم.

مواد لازم :

طعم دار کردن میگو مدت زمان طبخ میگو آموزش آشپزی بین المللی مزه دار کردن میگو طرز طبخ میگو سایت آشپزی سبز و ترش

طرز تهیه :
دو ورق فویل بزرگ را روی هم قرار دهید. کره را در آن با فاصله بگذارید.میگوی خام را روی کره بچینید، سپس روی آن را پیازچه، فلفل دلمه ای و آناناس و در آخر روی آن برنج بریزید.فویل را محکم ببندید و به مدت ۳۰ دقیقه در فر با حرارت ۲۰۰ درجه سانتی گراد قرار دهید تا گریل میگو با آناناس آماده شود و با برنج یا نان سرو نمایید.

 

مزه دار کردن میگو طرز تهیه میگو گریل شده سایت آشپزی بهار طریقه پخت انواع میگو آموزش انواع پخت میگو انواع دستور پخت میگو

لینک فایل های موجود در متن :

آموزش آشپزی بین المللی طریقه پخت انواع میگو سایت آشپزی هانی شف طبخ میگو سوخاری انواع پخت میگو کبابی آموزش آشپزی با تصویر

طرز تهیه میگو گریل شده,طبخ میگو,طبخ میگو پفکی,طبخ میگو سوخاری,طبخ میگو پلو,طبخ میگو با پوست,طبخ میگو در فر,طبخ میگو برای کودک,مدت زمان طبخ میگو,طبخ میگو,طرز طبخ میگو,انواع پخت میگو,انواع پخت میگو کبابی,انواع روش پخت میگو,انواع طرز پخت میگو,آموزش انواع پخت میگو,انواع روشهای پخت میگو,انواع دستور پخت میگو,انواع پخت غذا با میگو,طریقه پخت انواع میگو,انواع پختن میگو,مزه دار کردن میگو,مزه دار کردن میگو,طعم دار کردن میگو,آموزش آشپزی با تصویر,آموزش آشپزی بین المللی,آموزش آشپزی تصویری,آموزش آشپزی ایرانی,آموزش آشپزی حرفه ای,آموزش آشپزی آسان و سریع,آموزش آشپزی غذا های افغانی,آموزش آشپزی با مرغ,آموزش آشپزی افغانی,آموزش آشپزی ساده,سایت آشپزی,سایت آشپزی سبز و ترش,سایت آشپزی سوران,سایت آشپزی بهونه,سایت آشپزی سورن,سایت آشپزی ایرانی,سایت آشپزی هانی شف,سایت آشپزی بهار,سایت آشپزی خانواده سبز




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 90 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 4177
  • بازدید امروز :14
  • بازدید دیروز : 38
  • بازدید این هفته : 75
  • بازدید این ماه : 416
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 28
  • افراد آنلاین : 2
امکانات جانبی
بالای صفحه